۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

دریا خندید در دوردست

دندان هایش کف و لب هایش آسمان.

- تو چه می فروشی دختر غمگین سینه عریان؟

- من آب دریاها را می فروشم آقا.

- پسر سیاه، قاتی خونت چی داری؟

- آب دریاها را دارم آقا.

- این اشک های شور از کجا می آید مادر؟

- آب دریاها را من گریه می کنم آقا.

- دل من و این تلخی بی نهایت، سرچشمه اش کجاست؟

- آب دریاها سخت تلخ است آقا.*

شاگرد را گفتیم: لورکا چه زیبا سروده است، لکن این که می بینی از شوری آب دریاها می نالد، لابد منظورش همان بحر مدیترانه است که بر سواحلش غربیان تن به آب می زنند. چه این بحر مازندران ما که البت باید ازین پس بحر روس اش لقب داد، چربی نفت و بوی پای از پوتین درآمده اراذل روسی اش، در دهان غوغا می کند و در کرانه اش به جای آب زباله موج می زند و اگر این نادانان اندکی از درآمد شکافتن شکم ماهیان خاویارش را در او خرج می کردند اکنون بدین سان جهنم نگشته بود و آباد بود. اینان این چنین آقایی می کنند آقا!

*- شعر از فدریکو کارسیا لورکا، با ترجمه احمد شاملو

در گله بودن

گوسفند بودن.

گوسفند داشتن.

گوسفند کرایه کردن.

گوسفند خر کردن.

گوسفند به جان بز انداختن.

.

.

بزغاله بودن.

۱۳۸۸ بهمن ۱۹, دوشنبه

این مسافران مذبذب

- عزم سفر دارم.

- خیر باشد، قصدتان کدام سمت است؟

- تشرف به مکه.

- خدا قبول کند. از کدام راه؟

- از راه روسیه.

- از این راه به خدا نمی رسی حاجی، به خانه خدا شاید.*

* - بخشی از مکالمه اتابک و مظفرالدین شاه در فیلم کمال الملک، اثر علی حاتمی

پخته را در جواب چه آرد خام؟

ناتوانی ات را دریاب.

آنگاه که کلامی در جواب آن کامنت نتوانی نوشتن و قطار واژگان بنگر، که در دهان خشکید، همچنان که آن گل در آن گلدان و من هرچه کردم هیچ نتوانستم.

او خود سبز بود و نیز هرگز مقصر نبود هم، هوا بس سرد بود و گلدان کُش.

ناتوانی ات را دریاب، مرد!
مساله هرچه هست، دیگر بودن یا نبودن نیست.

دلیلی برای یک طرح

- چرا این دو دیوار را موازی طراحی نکرده ای؟

- Because I’m architect and you are not

حسابی جا خورد.

- If I do, it looks like shit and you can’t understand it on this paper

و دیگر هیچ نگفت.*


*- برگرفته از خاطرات مهندس