۱۳۸۸ آبان ۳, یکشنبه

یادش چو آتش از دل بی تاب بگذرد

آی ی ی ی ی بولدوزرهای خشمگین، بتراشید و بریزید کوه ها را.

آی ی ی ی ی دینامیت های شمع گون، بترکانید تپه ها را.

آی ی ی اَره های برقی، بَرکنید درختان را.

آی ی ی گریدرهای خوش اندام، صاف کنید زمین ها را.

آی ی ی کامیون های خسته، دور کنید این تپه ها و کوه های زباله شده را از پیش چشمهامان.

آی ی ی غلتک ها و کمپکتورها، بکوبید و سفت کنید این شُل زمین ها را.

آی ی ی نفس کش، به تو چه که تونل نمی زنیم و به جای آن کوه را کمپلت از جا بر می داریم؟

آی ی ی سوسول، مگر تو مسلمان نیستی؟ اکو سیستم یعنی چه؟ مگر به خدا ایمان نداری؟!

آی ی ی همه حیوانات جنگل، خفه!

آی ی ی جوان های زیبا، چی توزها بخورید و وای بر شما اگر آشغالش را لحظه ای پیش خود نگه دارید!

آی ی ی جاده هراز، هر روز گشاد و گشادتر باش.

آی ی ی پولدارهای تو دل برو، بنزها برکشید و بر هراز بگازید که تمامی جنگل های زمین فدای برقی از آن قالپاقهای درخشنده تان.

آی ی ی نیسان های گاوی، دودها از اگزوز برآرید و بوق ها بلند کنید و هی سوبالا بدهید.

آی ی ی کسانی که ایمان آوردیده اید، آخر ایمان چیست که آورده اید؟! عقب مانده ها! بروید تفنگ دولول بیاورید، اگر ندارید تبر بیاورید، ندارید کلنگ، بیل، چماق، فندک، میخ و یا هر چه دارید بیاورید.

آی ی ی مهدی رئیسی، در
وبلاگت بنویس "جاده هراز و محتویاتش مات" و بعد در پرانتز توضیح بیاور که (بخوانید ماتَ، یعنی مرد) و تا می توانی غصه بخور.

آی ی ی ی ی خدا، مگر مرض داشتی که این همه کوه و تپه و جَک و جانور آفریدی؟ مخصوصا میمون، واقعا که!

آی ی ی بهبهانی، خدا تونل را نیز برای رد شدن از کوه ها آفرید، کاش مادرت به جای زاییدن ...

آی ی ی استاد حمام، صداتو بیار پایین. هوچی! حالا انگار چه شده است؟! شاگردت کجاست؟

۱۳۸۸ مهر ۲۷, دوشنبه

گرمابه اندیشه

فرموده ایم بر سردر گرمابه به خطی خوش جمله ای به حساب بنویسند که:

آنکه می ترسد، نمی اندیشد!

و شاگردمان را گفته ایم پشت یکی از ستون های هشتی خَفت بنشیند و هر زمان که جنبنده ای از قصد دخول کرد، چون گربه به میان جهد و آنچنان جیغ بر آورد و چنگال برکشد که بند از دل وارد شونده بگسلد و آنگاه چون نشانی از ترس در سیمای ایشان ظاهر شد، فرصت ورود از وی بستاند که گرمابه را جای خائفان و بی خردان نیست.

روزگاری است بس غریب که از خلوت گرمابه و کبودی چشم و زخم گونه شاگرد و آجر شدن نان ممدپچل دریافته ایم که این ترسو مردمان را اندیشه در کار نباشد، هیچ، که رسم ادب نیز از یاد برده اند و دهان یاوه به روی زنده و مرده ی شاگرد و استادحمام به هوار گشوده اند.

نادانی را علاج مرگ است و مرگ، که ایشان را پشیزی از دنیا بهره نباشد و این ظریف نکته ها قدر نشناسند.

۱۳۸۸ مهر ۲۲, چهارشنبه

سکوت

- مستقیم...

- سلام.

- از مرکز کنترل ترافیک شهرداری تهران، خدمتتون عرض سلام و خسته نباشید داریم و ...

- تو راهم، نگهش دار، زود میام ...


- این مَمّد ما تازه رفته مدرسه، هر روز یه ادای جدید یاد می گیره! کره خر دیروز اومده می گه ...

- روزنامه امروزه؟

- هاهاهاهاها...... این بچه ها تو این سن خیلی با مزه ...

- تراکم خودروها، شرق به غرب بزرگ راه حکیم، قبل از تونل. بزرگ راه صدر ...

- داخل عباس آباد نمی ری؟

- اوووووووووووه یابو........ کدوم ابلهی به تو گواهینامه ...

- نه، خورده نداشتی؟

- به دکتر سلام برسون، دفعه بعد که ...

- این سارای ما هم تازگی ها یه کارای عجیبی میکنه! دیشب تا خود صبح ...

- صبح یک مسافر به پستم خورد از زرگنده می خواست بره بیمارستان قلب. مرض قلبی داشت. وقتی پیادش کردم همون دم در بیمارستان تموم کرد. تخت آوردن ببرنش دیدن دیگه نفس نمی کشه. خیلی حالم گرفته شد.

- گوش به حرفش نده، فقط اسباب بازی هایی رو واسش بخر که جنبه آموزشی ...

- مگه آمبولانس نیست که مریض رو شما باس برسونی بیمارستان؟

- ای بابا، دسته دسته بچه های سالم مردم رو کشتند، این بنده خدا که شما می گی که مریض هم بوده.

- این پارازیت ها هم که داره همه رو میکشه.

- چی میگی آقا! دختره فقط ۲۰ سالش بود. صورتش جلوی چشامه، خیلی خوشکل بود، هیچ وقت یادم نمی ره!

- نگران نباش، آدم به این سادگی ها هم که نمی میره، اون هم جلو بیمارستان.

- پیر و زپرتی هم که نبوده که دیگه نشه کاریش کرد!

- آره داداش، هزار جور شوک الکتریکی و اکسیژن و اینا دارن. حتما دوباره برش گردوندن تا حالا.

- بابا خودم دیدم دکتره اومد یه پارچه انداخت رو صورتش. تو راه مادرش می گفت باباش راننده کامیونه. 3-4 ماه پیش تصادف کرده، یکی رو کشته و الان تو زندونه. من هم کرایه نگرفتم. حالا چقد می شد مگه؟ بیچاره دل باباش!

-

-

- همش ۲۰ سالش بود. بیچاره باباش!

-

-

-

- پیاده می شم لطفا.



۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه

خفن سال بالایی

صورتی لاغر با گونه های استخوانی، موهای زشت و نیمچه بلند، چشمان درشت و عینک کائوچویی سیاه و صدایی بلند و خوش آهنگ داشت، سپهر.
همه جا بود. شاید عکس العمل های سریع و گاه عجیب او، بیشتر وجودش را فریاد می زد. یک بار درِ کلاس نقاشی ها را باز کرده بود و پاره آجری به وسط کلاس انداخته بود و بلند بلند خندیده بود. دستش هم بد نبود.
در اولین روزهای دانشکده، همان روزهایی که هنوز غریب نبودند، از بین تمامی سال بالایی ها سپهر به چشم می آمد. از دیدن این همه ترم صفری به وجد آمده بود. همان روزهای اول سر کلاسمان می آمد و با استادها خوش و بش می کرد، روی کارهای ناقص و ابتداییمان نظرهای عجیب می داد و چون نمی فهمیدیم چه می گوید، لاجرم گفته هایش خیلی خفن بود و خودش نیز هم. از معماری و رمز و رازهایش، آسمون و ریسمون می بافت و سواد به صورت هامان می پاشید. ما هم چهار تا ترم صفری گیج و منگ که تنها می توانستیم از گفته هایش چشم گشاد کنیم و به تیریپ معمارانه اش حسرت بریم. حتی اوایل چند تا از بچه ها "استاد" خطابش می کردند. خوب من هم یکی از همان گیج و منگ ها!
یک روز ابری اواخر پاییز... هوا دزد شده بود و به ناگاه سرد.
کسی در پنج دری نبود، پشت یکی از میزها بساطم را پهن کرده بودم و برای ساعت بعد خط خطی می کردم.
صدای باز شدن در نگاهم را از روی میز بلند کرد. هم او بود.
ایستادم و سلام کردم.
مستقیم به طرف رادیاتور شوفاژ کنار کلاس رفت و رو به من به حالتی نیم خیز روی رادیاتور نشست.
چشم در چشمم کرد و بی هوا گفت: کونم یخ کرده بود.
انگار یکی محکم به سرم زد. لحظه ای بعد سپهر معتقد در ذهنم شکسته بود و ...
یکی دو هفته بعد که مثل همیشه سر کلاسمان آمده بود و داشت حرف می زد، شیرین حرفش را قطع کرد و با خنده گفت:
- آقای معتقد، فکر کنم جَفَنگ می گویی؟!
جَفَنگ نمی گفت اما سپهر از آن روز باز هم شکسته بود.

*- استادحمام ارادت قلبی خود را به مهندس سپهر معتقد، که چند سالی است از ایشان خبر ندارد، اعلام می دارد.