- پارت ۱:
- خیلی خوب، خیلی خوب... اینقدر داد و قال نکن. جون هر کی دوست داری بیا پایین... از اونجا که نمی شه حرف زد.
- زرشک! بچه گیر آوردین؟ ما هیچ حرفی با هم نداریم. یعنی من ندارم. به جون همونی که دوسش دارم یا میگید "آره" و آروم میام پایین، یا میگید "نه" و از همین بالا خودم رو پرت می کنم وسط کوچه.
- گیر عجب آدم زبون نفهمی افتادیم... پسر خوب اینطوری که نمی شه آخه، هر کاری رسم و رسومی داره. آبرو واسه من و دخترم تو این شهر نذاشتی. آخه مگه زوره؟! مگه دخترم رو از تو جوب پیدا کردم که . . .
- همین که گفتم. خودش هم که راضیه. آآآآی ی ی ایها الناس من صدیقه رو میخوام!
۴۰ سال بعد:
- مگه از رو جنازم رد شی، آقت می کنم، نفرینت می کنم، شیرم رو حلالت نمی کنم... آخه دختر چرا اینقدر بی عقلی؟ مگه نوه بی بی لیلا چِشه؟! پسر به این گلی، پزشک، تحصیل کرده، مؤدب، خانواده دار، خوش صورت، آینده دار. چند بار هم که پیغوم پسغوم کردن. منتظرن لب تر کنی... حالا اونو نمی خوای ۱۰ تا دیگه خواستگار خوب داری که پاشنه در خونه رو از جا در آوردن. آخه این کیه که پاتو کردی تو یه کفش؟!
- خیلی هم پسر خوبیه. مهم اینه که دوسم داره . . .
- آخه دختر این یارو که نه درس درست حسابی خونده، نه کار و بار حسابی داره، نه خانواده. قیافه آدم هم که نداره! هیچی اش به تو نمی آد...
- گفتم که مهم اینه که . . .
- مگه از رو جسدم رد شی... اول باس منو بُکُشی. شیرم رو حلالت نمی کنم... آقت می کنم... نفرینت می کنم . . .
مکالمه اول ۵۰ سال پیش بین حسین آقا و پدر زن آیندش و در حالی صورت گرفت که حسین آقا چند روزی نوک درخت بلندی، جلوی خانه صدیقه خانم، بس نشسته بود و به هیچ ترفندی پایین بیا نبود. و آخر هم آنقدر نشست تا روحانی شهر را آوردند و هر آنچه شد که دلش خواست.
مکالمه دوم اما، چند روز قبل از ازدواج دختر سوم حسین آقا و بین او و مادرش، صدیقه خانم، اتفاق افتاد. گرچه در این مورد هم پیروزی از آن جوان بود، ولی صدیقه خانم تا روز بعد از ازدواج از این واقعه خبر دار نشده بود و وقتی هم که فهمید دنیا را زیر و رو کرد. - پارت ۲:
- الو... صدیق... خوبی؟ سالمی؟ اگه تو نمی آی من فردا برگردم؟ دلم بند نمی شه اینجا. همین امشب برو بلیط بگیر با قطار بیا. قرصات یادت نره!. . . .
و همزمان در چند کوچه آنطرف تر:
- الو... آخه به تو هم میگن پدر؟!... به تو هم میگن آدم؟!... خجالت نمی کشی بعد ۶ ماه که زنگ زدی به جای اینکه از مُردگی و زندگی من و بچه هات خبر بگیری، پول ازم می خوای؟!
گفتگوی اول بین حسین آقا و همسرش در جریان بود. او هنوز عاشق صدیقه خانم است و اگر ساعتی دور از او بماند مثل مرغ پرکنده بالا و پایین می پرد و بی قراری می کند. حرص همه را در می آورد، مخصوصا مادربزرگ من (ننه حاجی بی بی)! عشقش نه پوسیده است و نه از یاد رفته.
مکالمه دوم اما، گفتگوی همان دختر حسین آقا است با شوهرش. شوهری که با وجود دو بچه او را تنها گذاشته و ماه به ماه خبری از آنها نمی گیرد. معلوم هم نیست کجاست. گرچه از ازدواج پر ماجرایشان سه- چهار سالی بیش نمی گذرد.
و این ها شباهت و تفاوت دو نسل است و نتیجه گذر زمان و عوض شدن دنیا و بهبود اوضاع مملکت و جمع کردن خزینه از گرمابه ها و مد کردن دوش و ساخت حمام های خانگی و آبگرمکن دیواری و . . .
حسین آقا را چند شب پیش دیدم. ناگهان پیر شده است. آنقدر که انگشتانش حتی توانایی تحمل انگشتری عقیقش را ندارد و پوست بر صورتش خشکیده و جز چند شاخه ای مو بر سر نمانده! چشم هایش دیگر رنگ ندارد و طبع شوخ و شیرینش نیز خشکیده.
به اندرز شاگرد را این حکایت بگفتیم و در آخر بیتی آوردیم که:
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار... دوستی کی آخر آمد؟
۱۳۸۸ آذر ۹, دوشنبه
شهریاران را چه شد؟
۱۳۸۸ آبان ۲۸, پنجشنبه
کاش دنیا به وسعت یک شهر بود
چشمانش غرق اشک شده بود، صورت و دماغش سرخ و باد کرده بود و قامت بلندش را در آستانه ی در به چارچوب گیر داده بود و بدرقه مان می کرد.
- چرا گریه مُکُنی حالا؟! خوبَه تو همین مَملِکتِم... شما نبودِت که مِگُفتِد اینجا نمونم؟...
تازگی ها خیلی دل نازک شده است. همین که می بیند برای رفتن آماده می شویم به گوشه ای چشم می دوزد و دگرگون می شود.
- به جون بابا هیچ چیز کم و کسر ندارِم. با شما خو رودربایسی ندارم... چیزی بُخوام مِگم.
به چشم هایش زل می زنم. نگاهش را کنار می کشد. پای چشم چپش سیاه شده. ۲-۳ هفته پیش توی کوچه پایش لغزیده و چشم و ابرویش به دیوار خورده بود و هنوز که هنوز است کبودی از چهره اش پاک نشده و زخمش بر جاست.
- جار و جنجال نکن. باکیم نیست. شانس اُوردم جاییم نشکِست.
اصلا گوش به حرف نمی دهد. هرچه می گویی بیشتر مراقب سلامتی ات باش، انگار نه انگار.
- اشرف یکی قرص آنتونول با یکی لیوان آب بده من. رو یخچال هِشته. دوباره سَرُم سنگین شده. این دستگاه فشار را کجا هِشتی؟
دل من هم شده است مثل پوست پیاز. خواندن یک داستان، یک شعر و یا حتی شنیدن یک موسیقی کافی است تا بی خود و بی جهت دست این بغضِ بی پدر بر گلویم گره بخورد و هی بفشارد... هی بفشارد.
- چیزی شده؟
- نه مهندس... خمیازه که می کشم چشام خیس می شه.
فکر بد که می آید، بی معطلی با لگد از مغزم بیرونش می اندازم. ولی مثل کَنه، مثل مگسِ سگ دوباره بر می گردد. کلافه ام می کند. اَه. گاهی هم تسلیم می شوم و اجازه می دهم چند لحظه ای هر چه دلش می خواهد بر تخیلم نقاشی کند.
- خیالِت راحت باشَه، بابات خوبه... خونه نیست... رفته شیر بخره ... اومد مِگَم زَنگِت بزنه...
دلم آنجاست. یعنی اگر آنجا نباشد، اینجا هم نیست. بچه شده ام. بی قرار شده ام.
- پول و پَل نَمُخوای برات بفرِسَّم؟ برنج، گوشت، خورد و خوراک؟ همه چی دارِد؟
کاش اینقدر مهربان نبود.
- سال ۴۸-۴۹ تو کارخونه "فیلکو" بودم. صاحبش هم خدابیامرز حاجی تقی رسولیان بود. مُخواس بفرِسَّدُم بلژیک. بروکسل. مدتی رفتم کلاس زبان. کارم که جور شد اُومدم یزد خدافظی. وقتی داشتم بر مگشتم تهرون بابام گفت "دنیایی نیست، ما آفتاب لب بوم اِم". اینا که گفت... خداش بیامرزه. اگر رفته بودم شاید دیگه برنَمِگشتم.
کاش همه دنیا تنها به وسعت یک شهر بود. شهری کوچک.
- چرا گریه مُکُنی حالا؟! خوبَه تو همین مَملِکتِم... شما نبودِت که مِگُفتِد اینجا نمونم؟...
تازگی ها خیلی دل نازک شده است. همین که می بیند برای رفتن آماده می شویم به گوشه ای چشم می دوزد و دگرگون می شود.
- به جون بابا هیچ چیز کم و کسر ندارِم. با شما خو رودربایسی ندارم... چیزی بُخوام مِگم.
به چشم هایش زل می زنم. نگاهش را کنار می کشد. پای چشم چپش سیاه شده. ۲-۳ هفته پیش توی کوچه پایش لغزیده و چشم و ابرویش به دیوار خورده بود و هنوز که هنوز است کبودی از چهره اش پاک نشده و زخمش بر جاست.
- جار و جنجال نکن. باکیم نیست. شانس اُوردم جاییم نشکِست.
اصلا گوش به حرف نمی دهد. هرچه می گویی بیشتر مراقب سلامتی ات باش، انگار نه انگار.
- اشرف یکی قرص آنتونول با یکی لیوان آب بده من. رو یخچال هِشته. دوباره سَرُم سنگین شده. این دستگاه فشار را کجا هِشتی؟
دل من هم شده است مثل پوست پیاز. خواندن یک داستان، یک شعر و یا حتی شنیدن یک موسیقی کافی است تا بی خود و بی جهت دست این بغضِ بی پدر بر گلویم گره بخورد و هی بفشارد... هی بفشارد.
- چیزی شده؟
- نه مهندس... خمیازه که می کشم چشام خیس می شه.
فکر بد که می آید، بی معطلی با لگد از مغزم بیرونش می اندازم. ولی مثل کَنه، مثل مگسِ سگ دوباره بر می گردد. کلافه ام می کند. اَه. گاهی هم تسلیم می شوم و اجازه می دهم چند لحظه ای هر چه دلش می خواهد بر تخیلم نقاشی کند.
- خیالِت راحت باشَه، بابات خوبه... خونه نیست... رفته شیر بخره ... اومد مِگَم زَنگِت بزنه...
دلم آنجاست. یعنی اگر آنجا نباشد، اینجا هم نیست. بچه شده ام. بی قرار شده ام.
- پول و پَل نَمُخوای برات بفرِسَّم؟ برنج، گوشت، خورد و خوراک؟ همه چی دارِد؟
کاش اینقدر مهربان نبود.
- سال ۴۸-۴۹ تو کارخونه "فیلکو" بودم. صاحبش هم خدابیامرز حاجی تقی رسولیان بود. مُخواس بفرِسَّدُم بلژیک. بروکسل. مدتی رفتم کلاس زبان. کارم که جور شد اُومدم یزد خدافظی. وقتی داشتم بر مگشتم تهرون بابام گفت "دنیایی نیست، ما آفتاب لب بوم اِم". اینا که گفت... خداش بیامرزه. اگر رفته بودم شاید دیگه برنَمِگشتم.
کاش همه دنیا تنها به وسعت یک شهر بود. شهری کوچک.
۱۳۸۸ آبان ۲۶, سهشنبه
قلم آویخته ایم
دل تنگ را دست بر قلم نرود و فکر از خاطر بر جَهد، که حالی همچون گوسپند سیخ در گلو مانده که یارای بَع بَعش نیست از درونمان بر آید و چنان بر کله کوبد که احمدی را از گربه تمیز نتوانیم داد. اجالتا میخی گنده بر دیوار گرمابه کوفته و هر آنچه از قلم و دوات و کاغذ و طبعیات، گَلَش آویخته ایم و دست بر خیک و ذکر بر لب به امید گشادگی اش، سر بر دیوار نهاده ایم.
۱۳۸۸ آبان ۱۴, پنجشنبه
دیکانس نویسی
۱۲ بود آبان را +۱ و دلشوره را و شوق را. نیم بود ابری از آسمان، نیم دودی و فریادی. ونیم بسیجی و ته ریش داشت.
آن بر موتور نشسته سیاه پوشیده، چهره اش از بافتنی، دو سفیدی چشم از لای سوراخ، انگشتری سرخ نگین و حاجی و بیسیم در آستین بود. زباله دان را پشت سرش از شعله لبریز و سینه از نفس و جوی از زن و خیابان از ظلم و دود و دست و فرار.
چشم در چشم و چوبش بر تنم بود و گازش در دماغ. ناجوانمرد صورتش از کلاه.
نفس – نفس. دل کوچه و چشم هراس. به کدام سو؟ نفس – نفس. از هر سو! دیوار را و در را و خدا را.
سینه زندان نفس، چشم در چشم. آه در آه. آرام. پر تپش. و صدای اگزوزهاشان پول گرفته و لگد نشانده بود.
دهانش شوخ و چشمانش اشک، جوان پسر. پیرزن پروانه و سینه ی مادری اش چون مینا و دستانش پوسیده و ناخون هایش سرخ و عینکش آفتابی بود.
نفس – نفس، چهار راه و سری از پنجره با دو چشم و دست و دو انگشت. چون غلطک می کوبد و می فشرد خاطرت را تا شل نماند صدای تفنگ و چماق و صورت و ریش و فرصت نبود آخ را.
نفس – نفس. دستش در هوا و امامه بر زمین و زخم بر صورت بود. سفارت و کیهان و آ مجال نداشت آخ شدن را.
باز کوچه، جمله بر دیوار، دود و صدا و چهره اش که خون از شقیقه تا گردن خط کشیده بود و باران نگاه.
بام را فریاد پرتاب می شد و پنجره ی تاریک را صدا چون گلوله.
... دلتنگ را امان از بی خواب چشم و تراوش افکار
رنگ پریده شاگردمان را گفتیم آن چماق که دیدی در سینه دخترک فرو می رفت و بی پناه برپهنه آن آهنین زرد در، شکارش می کرد و آن پنجه که در زلف های پسر گره می شد و نقش ظلم بر چهره اش می کشید، چشمت کور نمی دیدی و اخبار شبانگاهی را دریاب که هیچ خبر نبوده و هیچ روغن بر زمین نریخته.
آن بر موتور نشسته سیاه پوشیده، چهره اش از بافتنی، دو سفیدی چشم از لای سوراخ، انگشتری سرخ نگین و حاجی و بیسیم در آستین بود. زباله دان را پشت سرش از شعله لبریز و سینه از نفس و جوی از زن و خیابان از ظلم و دود و دست و فرار.
چشم در چشم و چوبش بر تنم بود و گازش در دماغ. ناجوانمرد صورتش از کلاه.
نفس – نفس. دل کوچه و چشم هراس. به کدام سو؟ نفس – نفس. از هر سو! دیوار را و در را و خدا را.
سینه زندان نفس، چشم در چشم. آه در آه. آرام. پر تپش. و صدای اگزوزهاشان پول گرفته و لگد نشانده بود.
دهانش شوخ و چشمانش اشک، جوان پسر. پیرزن پروانه و سینه ی مادری اش چون مینا و دستانش پوسیده و ناخون هایش سرخ و عینکش آفتابی بود.
نفس – نفس، چهار راه و سری از پنجره با دو چشم و دست و دو انگشت. چون غلطک می کوبد و می فشرد خاطرت را تا شل نماند صدای تفنگ و چماق و صورت و ریش و فرصت نبود آخ را.
نفس – نفس. دستش در هوا و امامه بر زمین و زخم بر صورت بود. سفارت و کیهان و آ مجال نداشت آخ شدن را.
باز کوچه، جمله بر دیوار، دود و صدا و چهره اش که خون از شقیقه تا گردن خط کشیده بود و باران نگاه.
بام را فریاد پرتاب می شد و پنجره ی تاریک را صدا چون گلوله.
... دلتنگ را امان از بی خواب چشم و تراوش افکار
رنگ پریده شاگردمان را گفتیم آن چماق که دیدی در سینه دخترک فرو می رفت و بی پناه برپهنه آن آهنین زرد در، شکارش می کرد و آن پنجه که در زلف های پسر گره می شد و نقش ظلم بر چهره اش می کشید، چشمت کور نمی دیدی و اخبار شبانگاهی را دریاب که هیچ خبر نبوده و هیچ روغن بر زمین نریخته.
۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه
قضاوت
زن گرفته. راستش درست حسابی هم که زن نگرفته، فکر کنم صیغه کرده. اصلا نمی دونم شاید هم دوست دخترش باشه. ولی هرچی هست زنش خبر نداره. اگه بفهمه فکر کنم تیکه بزرگش گوشش باشه. طرف خیلی هم پولدار و آدم حسابیه. سن و سالی هم نداره.
- شوخی می کنی، وای ... اصلا نمی شه باور کرد.
- حالا یارو خوش بر و رو هم هست؟
- ای ول... همیشه از این جراتش خوشم می اومد.
- همینه دیگه، شلوارش ۲ تا شده.
- عجب! آخه چطور میشه آدم تو زندگیش یه اشتباه بزرگ رو ۲ بار تکرار کنه؟!
- تو که میگی یارو نیاز مالی نداره... پس عاشق چه چیزیش شده؟
- وقتی زنش بفهمه چی میشه؟!
- خوش به حالش، اصلا بد نمیگذرونه.
- همیشه چشماش یه جوری بود. هیز بود.
- ما که زیر همین یکیش هم زاییدیم.
- دقت کردی این مردای ۲ زنه لباساشون شبیه گداهاست؟ بو میدن.
- اشتباه نمی کنی؟
- آخه الاغ هم اگه پاش یه جایی گود بره دیگه بکشیش از اون مسیر رد نمی شه.
- خاک تو سرش!
- زنش که خیلی دختر خوبیه!
- خوب گرفته که گرفته. حالا مگه چی شده؟ کار خلاف شرع که نکرده؟!
- زکی! تازه فهمیدی. حالا کجاش رو دیدی؟! از چند تا منبع موثق شنیدم سیگار هم می کشه.
روزگار غریبی است.
- شوخی می کنی، وای ... اصلا نمی شه باور کرد.
- حالا یارو خوش بر و رو هم هست؟
- ای ول... همیشه از این جراتش خوشم می اومد.
- همینه دیگه، شلوارش ۲ تا شده.
- عجب! آخه چطور میشه آدم تو زندگیش یه اشتباه بزرگ رو ۲ بار تکرار کنه؟!
- تو که میگی یارو نیاز مالی نداره... پس عاشق چه چیزیش شده؟
- وقتی زنش بفهمه چی میشه؟!
- خوش به حالش، اصلا بد نمیگذرونه.
- همیشه چشماش یه جوری بود. هیز بود.
- ما که زیر همین یکیش هم زاییدیم.
- دقت کردی این مردای ۲ زنه لباساشون شبیه گداهاست؟ بو میدن.
- اشتباه نمی کنی؟
- آخه الاغ هم اگه پاش یه جایی گود بره دیگه بکشیش از اون مسیر رد نمی شه.
- خاک تو سرش!
- زنش که خیلی دختر خوبیه!
- خوب گرفته که گرفته. حالا مگه چی شده؟ کار خلاف شرع که نکرده؟!
- زکی! تازه فهمیدی. حالا کجاش رو دیدی؟! از چند تا منبع موثق شنیدم سیگار هم می کشه.
روزگار غریبی است.
اشتراک در:
نظرات (Atom)