۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه

خونی که با بنزین در آمیخت

چشمانش از حدقه بیرون زده می نمود.

نگاهم بین دهان و رگ های گردنش که به شدت ورم کرده بود، مانده بود. برجستگی رگ های گردنش آنقدر غیر عادی بود که گویی هر لحظه از شدت فشار پاره شود. ضربه های سنگین نبضش را می شد از تپش پیاپی رگ ها زیر پوستش نظاره کرد. چه تند می تپید سینه اش.

لحظه ای فریاد بر می آورد و لحظه ای به آرامش زیر لب، نم نمک با خود حرف می زد.

بر آشفته بود و حال خود نمی دانست.

حرف که می زد، صدای بر هم خوردن دندان هایش بود که با صدای خشدار حنجره اش در آمیخته بود.

از صحنه هایی که دیده بود می گفت و می لرزید، و چون هر جمله اش به آخر می رسید، جماعت ناباورانه به میان حرفش می آمدند و از گلویشان درمی پرید: "نه !!!" و باور نمی کردند.

کاش من هم باور نمی کردم. کاش هرگز گفته هایش را ندیده بودم.

چه اگر به چشم خود ندیده بودم، کی باور داشتم خودرو پلیس می تواند جان بی گناهان را هدف گرفته و بر بدن بر خاک افتاده شان بتازد.

کاش می توانستم باور نکردنش را.

کاش می توانستم فراموش کردنش را.

۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه

نصایح المکذاب

اگر آزاده نیستید، لا اقل نقش دین داری در چهره نیاورید و اگر نه دین دارید نه آزاده هستید، لا اقل کمتر دورغ بگویید، (آن هم با این وسعت و فضاحت) و اگر نه آزاده هستید، نه دین دارید و نه یک روده راست در شکم، لا اقل اندکی خجالت بکشید و اگر نه آزاده اید، نه دین دارید، نه یک روده راست و نه ذره ای شرم و حیا در دو دیده و بی ریخت هم هستید، آخر چه اصراری است که حکومت کنید؟

۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

15 آذر

از این یارو میرزا کوچک خوشم نمی آید، و از این بابت اصلا هم خوشحال نیستم. نمی دانم چرا! البته خدا بیامرزدش، خوبیت ندارد پشت سر مرده صفحه بگذاری. شاید به خاطر آن حکومت بورژوا-دموکراتیک مسخره (که البته در زمان خود تفکری مدرن به حساب می آمد) و نزدیکی اش به بولشویک ها و نامه های ساده لوحانه اش به لنین. شاید هم قصدش برای جدا کردن گیلان و یا اصلا به خاطر دوست و رفقای ناجورش، مثل آن یارو خالوقربان و احسان الله خان و یا بدتر از همه آنها آن راسکولنیکف کوفتی. (با پوزش)

آخر مرد حسابی، مگر مغزت را کلاغ خورده بود؟! مگر این روس ها چه داشتند که رضاخان ما نداشت؟! خوش قول تر و روراست تر و آدم حسابی تر از این مرمان کسی نبود که با ایشان عهد اخوت بستی؟

یک بار که در شهر آزاد شده رشت به افتخار "عظمت ماموریت رهایی بخش روسیه شوروی" سخنرانی پرشوری کرد و کلی مردم برایش کف زدند، نماینده رفقای کمنیست که کنار تریبون ایستاده بود، میرزا را بغل می کند و "به نشانه وحدت تنگاتنگ با بولشویک های روسیه" غرق ماچ و بوسه می کند. گرچه طولی نکشید که این وحدت تنگاتنگ را از آن جایش در آوردند! (باز هم پوزش)

گمان کنم اینکه آقایان دولتی، اینقدر به جناب میرزا ارادت دارند بی ارتباط با این موضوع روس ها نباشد. دوست مشترک! البته بعید نیست یکی از دلایل این تنفر من هم همین ارادت آقایان باشد! آخر آقایان بی خود که از کسی خوششان نمی آید، لابد ریگی به کفش داشته!

البته از شما چه پنهان شاید هم به خاطر علاقه ام به احمد قوام باشد. راستش این علاقه باعث شده آدم هایی مثل میرزا و ممد تقی خان پسیان و هر کس دیگر که با او لَج بوده از چشمم بیفتد. همین هم شده که در میان متون، دنبال جمله هایی می گردم که بر علیه اینان باشد، چراکه باید خود را قانع کنم، که این وجدان فُضول از این قضاوت راضی باشد و راحتم بگذارد. عجب بدبختی است! اختیار احساسات خود را هم نداریم!

۱۵ آذر علاوه بر این که روز قبل از ۱۶ آذر است، روز دیگری هم هست. روزی که میرزا، که بیشتر سپاهیانش را از دست داده بود و حتی خالوقربان هم رهایش کرده بود، و لاجرم به جنگل گریخته بود، در توفانی شدید از سرما جان سپرد.

۱۳۸۸ آذر ۹, دوشنبه

شهریاران را چه شد؟

  • پارت ۱:
    - خیلی خوب، خیلی خوب... اینقدر داد و قال نکن. جون هر کی دوست داری بیا پایین... از اونجا که نمی شه حرف زد.

    - زرشک! بچه گیر آوردین؟ ما هیچ حرفی با هم نداریم. یعنی من ندارم. به جون همونی که دوسش دارم یا میگید "آره" و آروم میام پایین، یا میگید "نه" و از همین بالا خودم رو پرت می کنم وسط کوچه.

    - گیر عجب آدم زبون نفهمی افتادیم... پسر خوب اینطوری که نمی شه آخه، هر کاری رسم و رسومی داره. آبرو واسه من و دخترم تو این شهر نذاشتی. آخه مگه زوره؟! مگه دخترم رو از تو جوب پیدا کردم که . . .

    - همین که گفتم. خودش هم که راضیه. آآآآی ی ی ایها الناس من صدیقه رو میخوام!


    ۴۰ سال بعد:

    - مگه از رو جنازم رد شی، آقت می کنم، نفرینت می کنم، شیرم رو حلالت نمی کنم... آخه دختر چرا اینقدر بی عقلی؟ مگه نوه بی بی لیلا چِشه؟! پسر به این گلی، پزشک، تحصیل کرده، مؤدب، خانواده دار، خوش صورت، آینده دار. چند بار هم که پیغوم پسغوم کردن. منتظرن لب تر کنی... حالا اونو نمی خوای ۱۰ تا دیگه خواستگار خوب داری که پاشنه در خونه رو از جا در آوردن. آخه این کیه که پاتو کردی تو یه کفش؟!

    - خیلی هم پسر خوبیه. مهم اینه که دوسم داره . . .

    - آخه دختر این یارو که نه درس درست حسابی خونده، نه کار و بار حسابی داره، نه خانواده. قیافه آدم هم که نداره! هیچی اش به تو نمی آد...

    - گفتم که مهم اینه که . . .

    - مگه از رو جسدم رد شی... اول باس منو بُکُشی. شیرم رو حلالت نمی کنم... آقت می کنم... نفرینت می کنم . . .

    مکالمه اول ۵۰ سال پیش بین حسین آقا و پدر زن آیندش و در حالی صورت گرفت که حسین آقا چند روزی نوک درخت بلندی، جلوی خانه صدیقه خانم، بس نشسته بود و به هیچ ترفندی پایین بیا نبود. و آخر هم آنقدر نشست تا روحانی شهر را آوردند و هر آنچه شد که دلش خواست.

    مکالمه دوم اما، چند روز قبل از ازدواج دختر سوم حسین آقا و بین او و مادرش، صدیقه خانم، اتفاق افتاد. گرچه در این مورد هم پیروزی از آن جوان بود، ولی صدیقه خانم تا روز بعد از ازدواج از این واقعه خبر دار نشده بود و وقتی هم که فهمید دنیا را زیر و رو کرد.
  • پارت ۲:
    - الو... صدیق... خوبی؟ سالمی؟ اگه تو نمی آی من فردا برگردم؟ دلم بند نمی شه اینجا. همین امشب برو بلیط بگیر با قطار بیا. قرصات یادت نره!. . . .

    و همزمان در چند کوچه آنطرف تر:

    - الو... آخه به تو هم میگن پدر؟!... به تو هم میگن آدم؟!... خجالت نمی کشی بعد ۶ ماه که زنگ زدی به جای اینکه از مُردگی و زندگی من و بچه هات خبر بگیری، پول ازم می خوای؟!

    گفتگوی اول بین حسین آقا و همسرش در جریان بود. او هنوز عاشق صدیقه خانم است و اگر ساعتی دور از او بماند مثل مرغ پرکنده بالا و پایین می پرد و بی قراری می کند. حرص همه را در می آورد، مخصوصا مادربزرگ من (ننه حاجی بی بی)! عشقش نه پوسیده است و نه از یاد رفته.

    مکالمه دوم اما، گفتگوی همان دختر حسین آقا است با شوهرش. شوهری که با وجود دو بچه او را تنها گذاشته و ماه به ماه خبری از آنها نمی گیرد. معلوم هم نیست کجاست. گرچه از ازدواج پر ماجرایشان سه- چهار سالی بیش نمی گذرد.

    و این ها شباهت و تفاوت دو نسل است و نتیجه گذر زمان و عوض شدن دنیا و بهبود اوضاع مملکت و جمع کردن خزینه از گرمابه ها و مد کردن دوش و ساخت حمام های خانگی و آبگرمکن دیواری و . . .

    حسین آقا را چند شب پیش دیدم. ناگهان پیر شده است. آنقدر که انگشتانش حتی توانایی تحمل انگشتری عقیقش را ندارد و پوست بر صورتش خشکیده و جز چند شاخه ای مو بر سر نمانده! چشم هایش دیگر رنگ ندارد و طبع شوخ و شیرینش نیز خشکیده.

    به اندرز شاگرد را این حکایت بگفتیم و در آخر بیتی آوردیم که:

    شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار... دوستی کی آخر آمد؟

۱۳۸۸ آبان ۲۸, پنجشنبه

کاش دنیا به وسعت یک شهر بود

چشمانش غرق اشک شده بود، صورت و دماغش سرخ و باد کرده بود و قامت بلندش را در آستانه ی در به چارچوب گیر داده بود و بدرقه مان می کرد.

- چرا گریه مُکُنی حالا؟! خوبَه تو همین مَملِکتِم... شما نبودِت که مِگُفتِد اینجا نمونم؟...

تازگی ها خیلی دل نازک شده است. همین که می بیند برای رفتن آماده می شویم به گوشه ای چشم می دوزد و دگرگون می شود.

- به جون بابا هیچ چیز کم و کسر ندارِم. با شما خو رودربایسی ندارم... چیزی بُخوام مِگم.

به چشم هایش زل می زنم. نگاهش را کنار می کشد. پای چشم چپش سیاه شده. ۲-۳ هفته پیش توی کوچه پایش لغزیده و چشم و ابرویش به دیوار خورده بود و هنوز که هنوز است کبودی از چهره اش پاک نشده و زخمش بر جاست.

- جار و جنجال نکن. باکیم نیست. شانس اُوردم جاییم نشکِست.

اصلا گوش به حرف نمی دهد. هرچه می گویی بیشتر مراقب سلامتی ات باش، انگار نه انگار.

- اشرف یکی قرص آنتونول با یکی لیوان آب بده من. رو یخچال هِشته. دوباره سَرُم سنگین شده. این دستگاه فشار را کجا هِشتی؟

دل من هم شده است مثل پوست پیاز. خواندن یک داستان، یک شعر و یا حتی شنیدن یک موسیقی کافی است تا بی خود و بی جهت دست این بغضِ بی پدر بر گلویم گره بخورد و هی بفشارد... هی بفشارد.

- چیزی شده؟

- نه مهندس... خمیازه که می کشم چشام خیس می شه.

فکر بد که می آید، بی معطلی با لگد از مغزم بیرونش می اندازم. ولی مثل کَنه، مثل مگسِ سگ دوباره بر می گردد. کلافه ام می کند. اَه. گاهی هم تسلیم می شوم و اجازه می دهم چند لحظه ای هر چه دلش می خواهد بر تخیلم نقاشی کند.

- خیالِت راحت باشَه، بابات خوبه... خونه نیست... رفته شیر بخره ... اومد مِگَم زَنگِت بزنه...

دلم آنجاست. یعنی اگر آنجا نباشد، اینجا هم نیست. بچه شده ام. بی قرار شده ام.

- پول و پَل نَمُخوای برات بفرِسَّم؟ برنج، گوشت، خورد و خوراک؟ همه چی دارِد؟

کاش اینقدر مهربان نبود.

- سال ۴۸-۴۹ تو کارخونه "فیلکو" بودم. صاحبش هم خدابیامرز حاجی تقی رسولیان بود. مُخواس بفرِسَّدُم بلژیک. بروکسل. مدتی رفتم کلاس زبان. کارم که جور شد اُومدم یزد خدافظی. وقتی داشتم بر مگشتم تهرون بابام گفت "دنیایی نیست، ما آفتاب لب بوم اِم". اینا که گفت... خداش بیامرزه. اگر رفته بودم شاید دیگه برنَمِگشتم.

کاش همه دنیا تنها به وسعت یک شهر بود. شهری کوچک.

۱۳۸۸ آبان ۲۶, سه‌شنبه

قلم آویخته ایم

دل تنگ را دست بر قلم نرود و فکر از خاطر بر جَهد، که حالی همچون گوسپند سیخ در گلو مانده که یارای بَع بَعش نیست از درونمان بر آید و چنان بر کله کوبد که احمدی را از گربه تمیز نتوانیم داد. اجالتا میخی گنده بر دیوار گرمابه کوفته و هر آنچه از قلم و دوات و کاغذ و طبعیات، گَلَش آویخته ایم و دست بر خیک و ذکر بر لب به امید گشادگی اش، سر بر دیوار نهاده ایم.

۱۳۸۸ آبان ۱۴, پنجشنبه

دیکانس نویسی

۱۲ بود آبان را +۱ و دلشوره را و شوق را. نیم بود ابری از آسمان، نیم دودی و فریادی. ونیم بسیجی و ته ریش داشت.

آن بر موتور نشسته سیاه پوشیده، چهره اش از بافتنی، دو سفیدی چشم از لای سوراخ، انگشتری سرخ نگین و حاجی و بیسیم در آستین بود. زباله دان را پشت سرش از شعله لبریز و سینه از نفس و جوی از زن و خیابان از ظلم و دود و دست و فرار.

چشم در چشم و چوبش بر تنم بود و گازش در دماغ. ناجوانمرد صورتش از کلاه.

نفس – نفس. دل کوچه و چشم هراس. به کدام سو؟ نفس – نفس. از هر سو! دیوار را و در را و خدا را.

سینه زندان نفس، چشم در چشم. آه در آه. آرام. پر تپش. و صدای اگزوزهاشان پول گرفته و لگد نشانده بود.

دهانش شوخ و چشمانش اشک، جوان پسر. پیرزن پروانه و سینه ی مادری اش چون مینا و دستانش پوسیده و ناخون هایش سرخ و عینکش آفتابی بود.

نفس – نفس، چهار راه و سری از پنجره با دو چشم و دست و دو انگشت. چون غلطک می کوبد و می فشرد خاطرت را تا شل نماند صدای تفنگ و چماق و صورت و ریش و فرصت نبود آخ را.

نفس – نفس. دستش در هوا و امامه بر زمین و زخم بر صورت بود. سفارت و کیهان و آ مجال نداشت آخ شدن را.

باز کوچه، جمله بر دیوار، دود و صدا و چهره اش که خون از شقیقه تا گردن خط کشیده بود و باران نگاه.

بام را فریاد پرتاب می شد و پنجره ی تاریک را صدا چون گلوله.

... دلتنگ را امان از بی خواب چشم و تراوش افکار

رنگ پریده شاگردمان را گفتیم آن چماق که دیدی در سینه دخترک فرو می رفت و بی پناه برپهنه آن آهنین زرد در، شکارش می کرد و آن پنجه که در زلف های پسر گره می شد و نقش ظلم بر چهره اش می کشید، چشمت کور نمی دیدی و اخبار شبانگاهی را دریاب که هیچ خبر نبوده و هیچ روغن بر زمین نریخته.

۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه

قضاوت

زن گرفته. راستش درست حسابی هم که زن نگرفته، فکر کنم صیغه کرده. اصلا نمی دونم شاید هم دوست دخترش باشه. ولی هرچی هست زنش خبر نداره. اگه بفهمه فکر کنم تیکه بزرگش گوشش باشه. طرف خیلی هم پولدار و آدم حسابیه. سن و سالی هم نداره.

- شوخی می کنی، وای ... اصلا نمی شه باور کرد.

- حالا یارو خوش بر و رو هم هست؟

- ای ول... همیشه از این جراتش خوشم می اومد.

- همینه دیگه، شلوارش ۲ تا شده.

- عجب! آخه چطور میشه آدم تو زندگیش یه اشتباه بزرگ رو ۲ بار تکرار کنه؟!

- تو که میگی یارو نیاز مالی نداره... پس عاشق چه چیزیش شده؟

- وقتی زنش بفهمه چی میشه؟!

- خوش به حالش، اصلا بد نمیگذرونه.

- همیشه چشماش یه جوری بود. هیز بود.

- ما که زیر همین یکیش هم زاییدیم.

- دقت کردی این مردای ۲ زنه لباساشون شبیه گداهاست؟ بو میدن.

- اشتباه نمی کنی؟

- آخه الاغ هم اگه پاش یه جایی گود بره دیگه بکشیش از اون مسیر رد نمی شه.

- خاک تو سرش!

- زنش که خیلی دختر خوبیه!

- خوب گرفته که گرفته. حالا مگه چی شده؟ کار خلاف شرع که نکرده؟!

- زکی! تازه فهمیدی. حالا کجاش رو دیدی؟! از چند تا منبع موثق شنیدم سیگار هم می کشه.

روزگار غریبی است.

۱۳۸۸ آبان ۳, یکشنبه

یادش چو آتش از دل بی تاب بگذرد

آی ی ی ی ی بولدوزرهای خشمگین، بتراشید و بریزید کوه ها را.

آی ی ی ی ی دینامیت های شمع گون، بترکانید تپه ها را.

آی ی ی اَره های برقی، بَرکنید درختان را.

آی ی ی گریدرهای خوش اندام، صاف کنید زمین ها را.

آی ی ی کامیون های خسته، دور کنید این تپه ها و کوه های زباله شده را از پیش چشمهامان.

آی ی ی غلتک ها و کمپکتورها، بکوبید و سفت کنید این شُل زمین ها را.

آی ی ی نفس کش، به تو چه که تونل نمی زنیم و به جای آن کوه را کمپلت از جا بر می داریم؟

آی ی ی سوسول، مگر تو مسلمان نیستی؟ اکو سیستم یعنی چه؟ مگر به خدا ایمان نداری؟!

آی ی ی همه حیوانات جنگل، خفه!

آی ی ی جوان های زیبا، چی توزها بخورید و وای بر شما اگر آشغالش را لحظه ای پیش خود نگه دارید!

آی ی ی جاده هراز، هر روز گشاد و گشادتر باش.

آی ی ی پولدارهای تو دل برو، بنزها برکشید و بر هراز بگازید که تمامی جنگل های زمین فدای برقی از آن قالپاقهای درخشنده تان.

آی ی ی نیسان های گاوی، دودها از اگزوز برآرید و بوق ها بلند کنید و هی سوبالا بدهید.

آی ی ی کسانی که ایمان آوردیده اید، آخر ایمان چیست که آورده اید؟! عقب مانده ها! بروید تفنگ دولول بیاورید، اگر ندارید تبر بیاورید، ندارید کلنگ، بیل، چماق، فندک، میخ و یا هر چه دارید بیاورید.

آی ی ی مهدی رئیسی، در
وبلاگت بنویس "جاده هراز و محتویاتش مات" و بعد در پرانتز توضیح بیاور که (بخوانید ماتَ، یعنی مرد) و تا می توانی غصه بخور.

آی ی ی ی ی خدا، مگر مرض داشتی که این همه کوه و تپه و جَک و جانور آفریدی؟ مخصوصا میمون، واقعا که!

آی ی ی بهبهانی، خدا تونل را نیز برای رد شدن از کوه ها آفرید، کاش مادرت به جای زاییدن ...

آی ی ی استاد حمام، صداتو بیار پایین. هوچی! حالا انگار چه شده است؟! شاگردت کجاست؟

۱۳۸۸ مهر ۲۷, دوشنبه

گرمابه اندیشه

فرموده ایم بر سردر گرمابه به خطی خوش جمله ای به حساب بنویسند که:

آنکه می ترسد، نمی اندیشد!

و شاگردمان را گفته ایم پشت یکی از ستون های هشتی خَفت بنشیند و هر زمان که جنبنده ای از قصد دخول کرد، چون گربه به میان جهد و آنچنان جیغ بر آورد و چنگال برکشد که بند از دل وارد شونده بگسلد و آنگاه چون نشانی از ترس در سیمای ایشان ظاهر شد، فرصت ورود از وی بستاند که گرمابه را جای خائفان و بی خردان نیست.

روزگاری است بس غریب که از خلوت گرمابه و کبودی چشم و زخم گونه شاگرد و آجر شدن نان ممدپچل دریافته ایم که این ترسو مردمان را اندیشه در کار نباشد، هیچ، که رسم ادب نیز از یاد برده اند و دهان یاوه به روی زنده و مرده ی شاگرد و استادحمام به هوار گشوده اند.

نادانی را علاج مرگ است و مرگ، که ایشان را پشیزی از دنیا بهره نباشد و این ظریف نکته ها قدر نشناسند.

۱۳۸۸ مهر ۲۲, چهارشنبه

سکوت

- مستقیم...

- سلام.

- از مرکز کنترل ترافیک شهرداری تهران، خدمتتون عرض سلام و خسته نباشید داریم و ...

- تو راهم، نگهش دار، زود میام ...


- این مَمّد ما تازه رفته مدرسه، هر روز یه ادای جدید یاد می گیره! کره خر دیروز اومده می گه ...

- روزنامه امروزه؟

- هاهاهاهاها...... این بچه ها تو این سن خیلی با مزه ...

- تراکم خودروها، شرق به غرب بزرگ راه حکیم، قبل از تونل. بزرگ راه صدر ...

- داخل عباس آباد نمی ری؟

- اوووووووووووه یابو........ کدوم ابلهی به تو گواهینامه ...

- نه، خورده نداشتی؟

- به دکتر سلام برسون، دفعه بعد که ...

- این سارای ما هم تازگی ها یه کارای عجیبی میکنه! دیشب تا خود صبح ...

- صبح یک مسافر به پستم خورد از زرگنده می خواست بره بیمارستان قلب. مرض قلبی داشت. وقتی پیادش کردم همون دم در بیمارستان تموم کرد. تخت آوردن ببرنش دیدن دیگه نفس نمی کشه. خیلی حالم گرفته شد.

- گوش به حرفش نده، فقط اسباب بازی هایی رو واسش بخر که جنبه آموزشی ...

- مگه آمبولانس نیست که مریض رو شما باس برسونی بیمارستان؟

- ای بابا، دسته دسته بچه های سالم مردم رو کشتند، این بنده خدا که شما می گی که مریض هم بوده.

- این پارازیت ها هم که داره همه رو میکشه.

- چی میگی آقا! دختره فقط ۲۰ سالش بود. صورتش جلوی چشامه، خیلی خوشکل بود، هیچ وقت یادم نمی ره!

- نگران نباش، آدم به این سادگی ها هم که نمی میره، اون هم جلو بیمارستان.

- پیر و زپرتی هم که نبوده که دیگه نشه کاریش کرد!

- آره داداش، هزار جور شوک الکتریکی و اکسیژن و اینا دارن. حتما دوباره برش گردوندن تا حالا.

- بابا خودم دیدم دکتره اومد یه پارچه انداخت رو صورتش. تو راه مادرش می گفت باباش راننده کامیونه. 3-4 ماه پیش تصادف کرده، یکی رو کشته و الان تو زندونه. من هم کرایه نگرفتم. حالا چقد می شد مگه؟ بیچاره دل باباش!

-

-

- همش ۲۰ سالش بود. بیچاره باباش!

-

-

-

- پیاده می شم لطفا.



۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه

خفن سال بالایی

صورتی لاغر با گونه های استخوانی، موهای زشت و نیمچه بلند، چشمان درشت و عینک کائوچویی سیاه و صدایی بلند و خوش آهنگ داشت، سپهر.
همه جا بود. شاید عکس العمل های سریع و گاه عجیب او، بیشتر وجودش را فریاد می زد. یک بار درِ کلاس نقاشی ها را باز کرده بود و پاره آجری به وسط کلاس انداخته بود و بلند بلند خندیده بود. دستش هم بد نبود.
در اولین روزهای دانشکده، همان روزهایی که هنوز غریب نبودند، از بین تمامی سال بالایی ها سپهر به چشم می آمد. از دیدن این همه ترم صفری به وجد آمده بود. همان روزهای اول سر کلاسمان می آمد و با استادها خوش و بش می کرد، روی کارهای ناقص و ابتداییمان نظرهای عجیب می داد و چون نمی فهمیدیم چه می گوید، لاجرم گفته هایش خیلی خفن بود و خودش نیز هم. از معماری و رمز و رازهایش، آسمون و ریسمون می بافت و سواد به صورت هامان می پاشید. ما هم چهار تا ترم صفری گیج و منگ که تنها می توانستیم از گفته هایش چشم گشاد کنیم و به تیریپ معمارانه اش حسرت بریم. حتی اوایل چند تا از بچه ها "استاد" خطابش می کردند. خوب من هم یکی از همان گیج و منگ ها!
یک روز ابری اواخر پاییز... هوا دزد شده بود و به ناگاه سرد.
کسی در پنج دری نبود، پشت یکی از میزها بساطم را پهن کرده بودم و برای ساعت بعد خط خطی می کردم.
صدای باز شدن در نگاهم را از روی میز بلند کرد. هم او بود.
ایستادم و سلام کردم.
مستقیم به طرف رادیاتور شوفاژ کنار کلاس رفت و رو به من به حالتی نیم خیز روی رادیاتور نشست.
چشم در چشمم کرد و بی هوا گفت: کونم یخ کرده بود.
انگار یکی محکم به سرم زد. لحظه ای بعد سپهر معتقد در ذهنم شکسته بود و ...
یکی دو هفته بعد که مثل همیشه سر کلاسمان آمده بود و داشت حرف می زد، شیرین حرفش را قطع کرد و با خنده گفت:
- آقای معتقد، فکر کنم جَفَنگ می گویی؟!
جَفَنگ نمی گفت اما سپهر از آن روز باز هم شکسته بود.

*- استادحمام ارادت قلبی خود را به مهندس سپهر معتقد، که چند سالی است از ایشان خبر ندارد، اعلام می دارد.

۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

سلطان صندلی ها

وقتی دهان باز می کند، همه شان مات و مبهوتِ ابهت و وقار و صدای پر طنینش پلک نمی زنند. پلک نمی زنند هیچ، که حیران آن هاله نورانی، نفس هم نمی کشند.

همه شان، همه صندلی ها!

انگار دستی آنها را سر جایشان قرار داده و همان جا پیچ کرده، تکان نمی خورند.

همه شان، به جز تعداد انگشت شماری، دوستش دارند. با حضور او احساس سبُکی خاصی دارند، چراکه هرگاه سخن می راند، نشستگان بر گرده شان بر می خیزند.

و تنها اوست که بر صندلی ها سخن می راند و بر شکم ها سلطنت، و اینک بر تلگرافات و ارتباطات و مخابراتات نیز هم!

شاگرد مُشت به سر خورده مان را شعری خواندیم که شاید وقت بر او خوش آید:

کره الاغ کدخدا، یورتمه می رود [می رفت] تو کوچه ها* ...

بر احوال نامیزانش افاقه نکرد.

*- البته فی الحال هرجای دیگر غیر از کوچه ها... مثلا بام ها، دانشگاه ها، بانک ها، ادارات و ...

۱۳۸۸ مهر ۳, جمعه

شهر من

مناره و بادخان هایش سر بر آسمان برداشته و چاه ها و کاریزهایش تا ناف زمین خزیده و بساز بفروش هایش، ساز ناکوک زنان بر این هر دو شاشیده، شهر من.

یاد باد آن روزگاران که شیخ همی فریاد برآوردی "هِدِش، هِدِش، بافق"

و خواجه در جواب گفتی "بافق، به گوشم"

۱۳۸۸ شهریور ۳۰, دوشنبه

استراتژی مرگ

روزگاری است غریب.

مهندس راه می رود،

تند،

هِی راه می رود.

جلسه می گذارد و راه می رود که بیچاره میز و اطرافیانش.

مقایسه و محکوم می کند و راه می رود، روزی ۱۶ بار، بیچاره آرش و معماری.

اما ولی اما مهندس باهوش و زیرک است و صادق نیز هم،

و لاجرم چون خواهرزاده اش دوست داشتنی.

و خدا نکند بی کار شود که اکتشافی و فریاد بلندی در راه است!

و آنگاه استراتژی برایمان می کند:

- کُپ می زنیم.*

- سقف از رنزو پیانو

- دیوار و سکوها از HOK

- نماها و حجم بیرونی از JDDIMA **

و لابد بوفه و محل پارکینگ ها و سایر موارد از قوام الدین شیرازی.***

بیچاره ترکیبمان!

شاگرمان را گفتیم: به ماه بگو غلاف کند، طاقتمان نیست خون ایگناسیو را بر ماسه های ساحل ببینیم!

*- کپ زدن فعلی است که بر خلاف تصور عموم، همچون خرمن کوفتن به مواردی از قبیل گاو نر و غیره محتاج است.

**- جهنم دره ای در ایالات متحده آمِریک

***- یک بابایی که قبلا یه جایی چهار تا ساختمان کج و کوله ساخته است. یحتمل معمار بوده است.

۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه

اندر وصف ضرغامیان

و او از ضرغام آمده بود.

مبارک ولایتی که مردمانش چونان آرادونیان هیچ لغت کذب بر زبان نرانند و همه آن آوازها که مردمان برای نمودن اغراض از مخرج های حلق برآرند، همه بر صدق باشد و در عدالت همتا ندارند. و از دیگر خصیصه های خاص ایشان به حق آن باشد که خلق الله را چنان خر پندارند که گفتی نیم جُویی مغز اندر کله نداشته و به قدر بزی، چون بزبزقندی، از عالم هستی مشعوف نگردند.

غریب روزگارا که اینان در این مُلک بلند مرتبگان اند!

درخواست یاری

عزم سفر به ولایت کرده ایم.

منتهی چندی است که در پشت در سفارت کبری یزد، صفی طولانی از جماعتی تسبیح به دست می بینیم که غرغر کنان در پی اخذ روادیدند و مجال از مشتریان همیشگی سفارت، چون ما، ربوده اند. از همان زمان که عده ای خس و خاشاک با آن شعارهای بی ادبی، طهران را به آشوب کشیده و سطل آشغال های فراوان سوزانده اند، یزدیان خائف شده اند که مبادا پای این اراذل و اوباش به ولایتشان باز شود و به طرفة العینی خاکش را به توبره کشند. اَر نه پیش از این صدور روادید از کنسول خانه های یزد نیز میسر بود.

به علاوه، تسبیح انداختن در این صف طولانی نیز کفایت نمی کند و اخذ ویزا به سفارش بزرگان منوط شده است. مرتبه پیشن که عزم یزد کرده بودیم، شاگردمان را به دستبوس قاضی سعید (خ ن ک ن)* فرستادیم. هم او که خوش خو و مهربان و جریده پرور بود و بارها در گرمابه سرش شستانده بودیم. او نیز رسم معرفت به جای آورد و به چشم بر هم زدنی کارمان چنان راه انداخت که نزدیک بود گرین کارتمان را هم صادر کند.

حیف که این جماعت کوته بین چشم دیدن یزدیان پاک سیرت را در مناصب مهمه مملکتی نداشته اند. با قاضی سعید نیز چون مرحوم سید ضیاء طباطبایی معامله کردند که جز اندیشه وطن پرستی و مردم دوستی نداشت و نامردان، کودتاچی اش خواندند و عاقبت اولاد پیغمبر را از مرکب به زیر کشیدند.

گرچه همان مرتبه هم که با سفارش، ویزایی گرفتیم و با دل خوش عزم ولایت کردیم، از لب مرز دیپورتمان کردند، نابخردان. البت در تاریکی شب، با مشقت فراوان قاچاقی از نقطه ای دور از چشم پاسبانان گذشتیم و به شهر ورود کردیم و بسی به ریششان خنده زدیم.

در این غریب روزگار، استاد حمام را دیگر طاقت عبور از لای سیم های خاردار و انجام افعال کماندویی نیست. خدا را اگر پارتی- پورتی در سفارت خانه سراغ دارید، سفارشمان کنید تا این امور سیتی زنی مان درست شود و پاسپورت یزدی بگیریم که از جمیع شرور خلاص یابیم. انشاء الله در گرمابه با کف فراوان و مشت و مالی سنگین جبران کنیم.

*- خدا نصیب هیچ کافر نکند (شبه جمله دعایی)

۱۳۸۸ شهریور ۲۲, یکشنبه

سلام ما را هم برسان

روزگاری است غریب.

دوست اصفهانی سراغ پسر یکی از وزرای کابینه را، که پیش از این هم مکتبمان بود، می گرفت که کجا هست و چه می کند و اگر دستش به او برسد دمار از روزگارش در آورد و بر گریبانش آویزد که:

"فلانی غلط کردِس و [...] تناول نمودِس که پِدِرِش تو کابینه وزیرِس!!!"

گفتیم: وی در خاور دور و در بلادی که توکیو خوانندش، می درسد. و این که پیشینیان لطایفی چون "گیرم پدر تو بود فاضل..." و... را سروده و در تیراژهای وسیع منتشر کرده اند، بی خیال که فی الحال معتبر نیست و یحتمل به این دلیل بوده که ابزارهایی چون اینترانت و طیاره در اختیار نداشته اند و برای آنکه از شر سفرهای طولانی خلاص یابند، چنین استدلال کرده اند. علی ای حال از آنجا که خود گرفتار دَم و دستگاه گرمابه ایم و روزگار دست بر گلویمان نهاده، و تنها بی خشونت به مبارزه مشغولیم، اگر دستی به او رساندی سلام ما را نیز به گوشه راست صورتش چنان که دانی برسان! باشد که مقبول درگه حضرتش افتد.

۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه

لباس هایشان شخصی است

بدن های بزرگ، سرهای کوچک.

گردن های کلفت، سرهای کوچک.

بازوان متورم، سرهای کوچک.

شکم های برآمده، سرهای کوچک.

بیضه های درشت، سرهای کوچک.

دهان های گشاد، سرهای کوچک.

ریش های بلند، سرهای کوچک.

سرهای کوچک، چشمان کوچکتر و گوش هایی تنها برای آویختن حلقه!

شاگردمان را گفتیم: روزگار غریبی است، انگورها را کیسه کرده اند و بر موتورهاشان پریده اند.

طرح سالم سازی دریا

امیر کنده...امیر بکنده...علی بکنده...حاجی بکنده...حسن بکنده...چمخاله و بالاخره لاهیجان.
روزگار غریبی است. در سفری کوتاه به سواحل گیلان چنین خواندیم:
خواهرم حجابت را و برادرم نگاهت را. لطفا علاوه بر حفظ شئونات اسلامی، از هرگونه رفتار زشت جدا پرهیز کرده و صدای ضبط اتومبیل خود را کم کرده (حتی الامکان گوش نکنید، گناه دارد) و برای احترام به ماه مبارک در کنار سواحل از وارد شدن به دریا و خوردن و آشامیدن و عکس گرفتن خودداری کرده [و در عوض هرچه می خواهید آشغال بریزید و تف کنید] و همچنین از اینکه پوشش اسلامی را برای اطفال کوچک (مخصوصا دختر بچه ها) خود رعایت می کنید، کار خوبی می کنید و در صورت مشاهده هر گونه تخلف، مراتب را به مدیریت اطلاع دهید.
ضمنا از پارک کردن ماشین خود در نزدیکی دفتر مدیریت غلط کرده اید وگرنه پنچر می شود. [من موتورم را کجا پارک کنم؟]
التماس دعا. مدیریت
شاگردمان پرسید: استاد مَوال کجاست پس؟

اگر هوگو را نبیند

اگر دروغ نگوید، می میرد.
اگر روزی از او فیلم نگیرند و مصاحبه نکند، می میرد.
اگر با شروع هر جمله اش یک "الهم عجل ... و النصر و جعلنا من ..." نگوید، می میرد.
اگر لبخندی زشت به نشانه تمسخر خلق الله بر چهره نیاورد، می میرد.
اگر به گرمابه برود، می میرد.
اگر دکتر نباشد، می میرد.
اگر هوگو را نبیند، می میرد. گرچه اگر او هم به حرم امام رضا نمی رفت، می مرد.
اگر مشایی نباشد، هرگز.
اگر دروغ نگوید می میرد و اگر نمیرد بی شک گوشش بلند سوت می زند، یا لااقل دماغش کیپ می شود.
روزگار غریبی است.

درخت خربوزه

روزگار غریبی است.
وکیلی در وصف یکی از وزرای ضعیفه، بر فراز منبر مجلس شورا چنین خواند:
" درخت گَردکان با این بزرگی، درخت خربوزه الله اکبر "
محمود پَچُل،* سلمان گرمابه، که دست در سر میرزاجواد داشت، ذوق شعری اش گل کرد و با همان دهان گشاد و صدای قورباقه ای و مجهولش گفت:
" لابد درخت هندوونه، یا ابوالفرض"
و هنوز جمله اش تمام نشده قهقهه ای زد و چند دقیقه ای زبان کوچک و دندان های یک در میانش را به همه مشتریان نشان داد.
در گوشی شاگردمان را گفتیم: زهرُ مار! نیشت را ببند.
* پَچُل (PACHOL) : کثیف، نا مرتب و ژولیده.

آداب معاشرت

شاگردان و دلاکان گرمابه را فرمودیم من بعد هر آن را که قرانی بیشتر از شما پول و ثروت دارد احترام کنید. هر که باشد از گبر و جهود و مسلمان یا هر زشت و زیبا و بی مو و فکلی.
ختم کلوم: هر اَره اوره بادوم کوره که پول دارد احترامش واجب است.
روزگار غریبی است.

جعل نام

- کولر: جیریس جیریس جیریس جیریس...
- فن کامپیوتر: ف ف ف ف ف ف
بور بور بور.... بور بور بور....
- مهندس: الو... بفرمایید!
- یارو: سلام علیک. احوال. خوش و بش. مهندس هستن؟
- مهندس: نه.
- یارو: شما؟
- مهندس (در حالی که با انگشت کوچکش گوشش را می تکانید) : من استاد حمام ام !
مهندس رفته بیرون تا ۲-۳ هفته دیگه هم نمیاد.
اصلا شاید برگشته باشه آمریکا.
خدافظ.
- گوشی تلفن: تق.
- مهندس رو به استاد حمام: اَه. چه کنه ای بود؟!
- پرینتر کنار اتاق: عجب!
استاد حمام با دلش: روزگار غریبیست!

به کجا چنین شتابان

روزگار قریبی است. شفیعی کدکنی رفت. شاید هم در رفت.
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایش.
پس از او لابد ما هم باید استادی حماممان را برداریم و برویم. شاید هم در برویم.

کانکشن کارتی

روزگار قریبی است. در راه بودیم. لحظه ای چشمانش گشاد شد و با همان عکس العمل های بی محابا و همیشگی اش محکم با کف دست به بالای پیشانی اش کوبید و دادی سر داد.
بیچاره راننده نیمه جان تاکسی!
- چه شد مهندس؟
- وای. وای. وای ...
کارت ویزیتم رو جا گذاشتم.
حالا چطور کانکشن برقرار کنم؟
- مرا بگو که فکر کردم چه شده! انگار بی لُنگ و خطیفه ات به گرمابه می روی!

اندازه گرایی

روزگار قریبی است. بابابزرگ نگاهش را از صورتم عبور داد و گفت:
- این از اون درازه بهتره.
شاگردمان را گفتیم: پس ما که از هر دو نوه اش درازتریم تکلیفمان روشن است!

۱۳۸۸ شهریور ۱۷, سه‌شنبه

گرمابه ای گشوده ایم


روزگار غریبی است. می توانی فریاد نزنی و صدایت را همه بشنوند. مراقب فریادهای نزده ات باش. می شود روی در دیوار بگیری و همه ببینندت. دیوار! به قول تکتم خودت کُخ داری. هم می شود که نبینندت و نشنوندت
گرمابه ای گشودیم. مبارک اهالی محله دلمان. من بعد از این کُخ هایمان را اینجا سر خواهیم داد. آخر استاد حمام شدیم به جای دکتر معماری. خدا کند آب حمامان گرم بماند و گو رو اش (گاو رو اش) پر رفت و آمد و سربینه اش پر هیاهو