۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه

درخواست یاری

عزم سفر به ولایت کرده ایم.

منتهی چندی است که در پشت در سفارت کبری یزد، صفی طولانی از جماعتی تسبیح به دست می بینیم که غرغر کنان در پی اخذ روادیدند و مجال از مشتریان همیشگی سفارت، چون ما، ربوده اند. از همان زمان که عده ای خس و خاشاک با آن شعارهای بی ادبی، طهران را به آشوب کشیده و سطل آشغال های فراوان سوزانده اند، یزدیان خائف شده اند که مبادا پای این اراذل و اوباش به ولایتشان باز شود و به طرفة العینی خاکش را به توبره کشند. اَر نه پیش از این صدور روادید از کنسول خانه های یزد نیز میسر بود.

به علاوه، تسبیح انداختن در این صف طولانی نیز کفایت نمی کند و اخذ ویزا به سفارش بزرگان منوط شده است. مرتبه پیشن که عزم یزد کرده بودیم، شاگردمان را به دستبوس قاضی سعید (خ ن ک ن)* فرستادیم. هم او که خوش خو و مهربان و جریده پرور بود و بارها در گرمابه سرش شستانده بودیم. او نیز رسم معرفت به جای آورد و به چشم بر هم زدنی کارمان چنان راه انداخت که نزدیک بود گرین کارتمان را هم صادر کند.

حیف که این جماعت کوته بین چشم دیدن یزدیان پاک سیرت را در مناصب مهمه مملکتی نداشته اند. با قاضی سعید نیز چون مرحوم سید ضیاء طباطبایی معامله کردند که جز اندیشه وطن پرستی و مردم دوستی نداشت و نامردان، کودتاچی اش خواندند و عاقبت اولاد پیغمبر را از مرکب به زیر کشیدند.

گرچه همان مرتبه هم که با سفارش، ویزایی گرفتیم و با دل خوش عزم ولایت کردیم، از لب مرز دیپورتمان کردند، نابخردان. البت در تاریکی شب، با مشقت فراوان قاچاقی از نقطه ای دور از چشم پاسبانان گذشتیم و به شهر ورود کردیم و بسی به ریششان خنده زدیم.

در این غریب روزگار، استاد حمام را دیگر طاقت عبور از لای سیم های خاردار و انجام افعال کماندویی نیست. خدا را اگر پارتی- پورتی در سفارت خانه سراغ دارید، سفارشمان کنید تا این امور سیتی زنی مان درست شود و پاسپورت یزدی بگیریم که از جمیع شرور خلاص یابیم. انشاء الله در گرمابه با کف فراوان و مشت و مالی سنگین جبران کنیم.

*- خدا نصیب هیچ کافر نکند (شبه جمله دعایی)

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر