روزگار قریبی است. در راه بودیم. لحظه ای چشمانش گشاد شد و با همان عکس العمل های بی محابا و همیشگی اش محکم با کف دست به بالای پیشانی اش کوبید و دادی سر داد.
بیچاره راننده نیمه جان تاکسی!
- چه شد مهندس؟
- وای. وای. وای ...
کارت ویزیتم رو جا گذاشتم.
حالا چطور کانکشن برقرار کنم؟
- مرا بگو که فکر کردم چه شده! انگار بی لُنگ و خطیفه ات به گرمابه می روی!
۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر