۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

سلطان صندلی ها

وقتی دهان باز می کند، همه شان مات و مبهوتِ ابهت و وقار و صدای پر طنینش پلک نمی زنند. پلک نمی زنند هیچ، که حیران آن هاله نورانی، نفس هم نمی کشند.

همه شان، همه صندلی ها!

انگار دستی آنها را سر جایشان قرار داده و همان جا پیچ کرده، تکان نمی خورند.

همه شان، به جز تعداد انگشت شماری، دوستش دارند. با حضور او احساس سبُکی خاصی دارند، چراکه هرگاه سخن می راند، نشستگان بر گرده شان بر می خیزند.

و تنها اوست که بر صندلی ها سخن می راند و بر شکم ها سلطنت، و اینک بر تلگرافات و ارتباطات و مخابراتات نیز هم!

شاگرد مُشت به سر خورده مان را شعری خواندیم که شاید وقت بر او خوش آید:

کره الاغ کدخدا، یورتمه می رود [می رفت] تو کوچه ها* ...

بر احوال نامیزانش افاقه نکرد.

*- البته فی الحال هرجای دیگر غیر از کوچه ها... مثلا بام ها، دانشگاه ها، بانک ها، ادارات و ...

۱۳۸۸ مهر ۳, جمعه

شهر من

مناره و بادخان هایش سر بر آسمان برداشته و چاه ها و کاریزهایش تا ناف زمین خزیده و بساز بفروش هایش، ساز ناکوک زنان بر این هر دو شاشیده، شهر من.

یاد باد آن روزگاران که شیخ همی فریاد برآوردی "هِدِش، هِدِش، بافق"

و خواجه در جواب گفتی "بافق، به گوشم"

۱۳۸۸ شهریور ۳۰, دوشنبه

استراتژی مرگ

روزگاری است غریب.

مهندس راه می رود،

تند،

هِی راه می رود.

جلسه می گذارد و راه می رود که بیچاره میز و اطرافیانش.

مقایسه و محکوم می کند و راه می رود، روزی ۱۶ بار، بیچاره آرش و معماری.

اما ولی اما مهندس باهوش و زیرک است و صادق نیز هم،

و لاجرم چون خواهرزاده اش دوست داشتنی.

و خدا نکند بی کار شود که اکتشافی و فریاد بلندی در راه است!

و آنگاه استراتژی برایمان می کند:

- کُپ می زنیم.*

- سقف از رنزو پیانو

- دیوار و سکوها از HOK

- نماها و حجم بیرونی از JDDIMA **

و لابد بوفه و محل پارکینگ ها و سایر موارد از قوام الدین شیرازی.***

بیچاره ترکیبمان!

شاگرمان را گفتیم: به ماه بگو غلاف کند، طاقتمان نیست خون ایگناسیو را بر ماسه های ساحل ببینیم!

*- کپ زدن فعلی است که بر خلاف تصور عموم، همچون خرمن کوفتن به مواردی از قبیل گاو نر و غیره محتاج است.

**- جهنم دره ای در ایالات متحده آمِریک

***- یک بابایی که قبلا یه جایی چهار تا ساختمان کج و کوله ساخته است. یحتمل معمار بوده است.

۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه

اندر وصف ضرغامیان

و او از ضرغام آمده بود.

مبارک ولایتی که مردمانش چونان آرادونیان هیچ لغت کذب بر زبان نرانند و همه آن آوازها که مردمان برای نمودن اغراض از مخرج های حلق برآرند، همه بر صدق باشد و در عدالت همتا ندارند. و از دیگر خصیصه های خاص ایشان به حق آن باشد که خلق الله را چنان خر پندارند که گفتی نیم جُویی مغز اندر کله نداشته و به قدر بزی، چون بزبزقندی، از عالم هستی مشعوف نگردند.

غریب روزگارا که اینان در این مُلک بلند مرتبگان اند!

درخواست یاری

عزم سفر به ولایت کرده ایم.

منتهی چندی است که در پشت در سفارت کبری یزد، صفی طولانی از جماعتی تسبیح به دست می بینیم که غرغر کنان در پی اخذ روادیدند و مجال از مشتریان همیشگی سفارت، چون ما، ربوده اند. از همان زمان که عده ای خس و خاشاک با آن شعارهای بی ادبی، طهران را به آشوب کشیده و سطل آشغال های فراوان سوزانده اند، یزدیان خائف شده اند که مبادا پای این اراذل و اوباش به ولایتشان باز شود و به طرفة العینی خاکش را به توبره کشند. اَر نه پیش از این صدور روادید از کنسول خانه های یزد نیز میسر بود.

به علاوه، تسبیح انداختن در این صف طولانی نیز کفایت نمی کند و اخذ ویزا به سفارش بزرگان منوط شده است. مرتبه پیشن که عزم یزد کرده بودیم، شاگردمان را به دستبوس قاضی سعید (خ ن ک ن)* فرستادیم. هم او که خوش خو و مهربان و جریده پرور بود و بارها در گرمابه سرش شستانده بودیم. او نیز رسم معرفت به جای آورد و به چشم بر هم زدنی کارمان چنان راه انداخت که نزدیک بود گرین کارتمان را هم صادر کند.

حیف که این جماعت کوته بین چشم دیدن یزدیان پاک سیرت را در مناصب مهمه مملکتی نداشته اند. با قاضی سعید نیز چون مرحوم سید ضیاء طباطبایی معامله کردند که جز اندیشه وطن پرستی و مردم دوستی نداشت و نامردان، کودتاچی اش خواندند و عاقبت اولاد پیغمبر را از مرکب به زیر کشیدند.

گرچه همان مرتبه هم که با سفارش، ویزایی گرفتیم و با دل خوش عزم ولایت کردیم، از لب مرز دیپورتمان کردند، نابخردان. البت در تاریکی شب، با مشقت فراوان قاچاقی از نقطه ای دور از چشم پاسبانان گذشتیم و به شهر ورود کردیم و بسی به ریششان خنده زدیم.

در این غریب روزگار، استاد حمام را دیگر طاقت عبور از لای سیم های خاردار و انجام افعال کماندویی نیست. خدا را اگر پارتی- پورتی در سفارت خانه سراغ دارید، سفارشمان کنید تا این امور سیتی زنی مان درست شود و پاسپورت یزدی بگیریم که از جمیع شرور خلاص یابیم. انشاء الله در گرمابه با کف فراوان و مشت و مالی سنگین جبران کنیم.

*- خدا نصیب هیچ کافر نکند (شبه جمله دعایی)

۱۳۸۸ شهریور ۲۲, یکشنبه

سلام ما را هم برسان

روزگاری است غریب.

دوست اصفهانی سراغ پسر یکی از وزرای کابینه را، که پیش از این هم مکتبمان بود، می گرفت که کجا هست و چه می کند و اگر دستش به او برسد دمار از روزگارش در آورد و بر گریبانش آویزد که:

"فلانی غلط کردِس و [...] تناول نمودِس که پِدِرِش تو کابینه وزیرِس!!!"

گفتیم: وی در خاور دور و در بلادی که توکیو خوانندش، می درسد. و این که پیشینیان لطایفی چون "گیرم پدر تو بود فاضل..." و... را سروده و در تیراژهای وسیع منتشر کرده اند، بی خیال که فی الحال معتبر نیست و یحتمل به این دلیل بوده که ابزارهایی چون اینترانت و طیاره در اختیار نداشته اند و برای آنکه از شر سفرهای طولانی خلاص یابند، چنین استدلال کرده اند. علی ای حال از آنجا که خود گرفتار دَم و دستگاه گرمابه ایم و روزگار دست بر گلویمان نهاده، و تنها بی خشونت به مبارزه مشغولیم، اگر دستی به او رساندی سلام ما را نیز به گوشه راست صورتش چنان که دانی برسان! باشد که مقبول درگه حضرتش افتد.

۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه

لباس هایشان شخصی است

بدن های بزرگ، سرهای کوچک.

گردن های کلفت، سرهای کوچک.

بازوان متورم، سرهای کوچک.

شکم های برآمده، سرهای کوچک.

بیضه های درشت، سرهای کوچک.

دهان های گشاد، سرهای کوچک.

ریش های بلند، سرهای کوچک.

سرهای کوچک، چشمان کوچکتر و گوش هایی تنها برای آویختن حلقه!

شاگردمان را گفتیم: روزگار غریبی است، انگورها را کیسه کرده اند و بر موتورهاشان پریده اند.

طرح سالم سازی دریا

امیر کنده...امیر بکنده...علی بکنده...حاجی بکنده...حسن بکنده...چمخاله و بالاخره لاهیجان.
روزگار غریبی است. در سفری کوتاه به سواحل گیلان چنین خواندیم:
خواهرم حجابت را و برادرم نگاهت را. لطفا علاوه بر حفظ شئونات اسلامی، از هرگونه رفتار زشت جدا پرهیز کرده و صدای ضبط اتومبیل خود را کم کرده (حتی الامکان گوش نکنید، گناه دارد) و برای احترام به ماه مبارک در کنار سواحل از وارد شدن به دریا و خوردن و آشامیدن و عکس گرفتن خودداری کرده [و در عوض هرچه می خواهید آشغال بریزید و تف کنید] و همچنین از اینکه پوشش اسلامی را برای اطفال کوچک (مخصوصا دختر بچه ها) خود رعایت می کنید، کار خوبی می کنید و در صورت مشاهده هر گونه تخلف، مراتب را به مدیریت اطلاع دهید.
ضمنا از پارک کردن ماشین خود در نزدیکی دفتر مدیریت غلط کرده اید وگرنه پنچر می شود. [من موتورم را کجا پارک کنم؟]
التماس دعا. مدیریت
شاگردمان پرسید: استاد مَوال کجاست پس؟

اگر هوگو را نبیند

اگر دروغ نگوید، می میرد.
اگر روزی از او فیلم نگیرند و مصاحبه نکند، می میرد.
اگر با شروع هر جمله اش یک "الهم عجل ... و النصر و جعلنا من ..." نگوید، می میرد.
اگر لبخندی زشت به نشانه تمسخر خلق الله بر چهره نیاورد، می میرد.
اگر به گرمابه برود، می میرد.
اگر دکتر نباشد، می میرد.
اگر هوگو را نبیند، می میرد. گرچه اگر او هم به حرم امام رضا نمی رفت، می مرد.
اگر مشایی نباشد، هرگز.
اگر دروغ نگوید می میرد و اگر نمیرد بی شک گوشش بلند سوت می زند، یا لااقل دماغش کیپ می شود.
روزگار غریبی است.

درخت خربوزه

روزگار غریبی است.
وکیلی در وصف یکی از وزرای ضعیفه، بر فراز منبر مجلس شورا چنین خواند:
" درخت گَردکان با این بزرگی، درخت خربوزه الله اکبر "
محمود پَچُل،* سلمان گرمابه، که دست در سر میرزاجواد داشت، ذوق شعری اش گل کرد و با همان دهان گشاد و صدای قورباقه ای و مجهولش گفت:
" لابد درخت هندوونه، یا ابوالفرض"
و هنوز جمله اش تمام نشده قهقهه ای زد و چند دقیقه ای زبان کوچک و دندان های یک در میانش را به همه مشتریان نشان داد.
در گوشی شاگردمان را گفتیم: زهرُ مار! نیشت را ببند.
* پَچُل (PACHOL) : کثیف، نا مرتب و ژولیده.

آداب معاشرت

شاگردان و دلاکان گرمابه را فرمودیم من بعد هر آن را که قرانی بیشتر از شما پول و ثروت دارد احترام کنید. هر که باشد از گبر و جهود و مسلمان یا هر زشت و زیبا و بی مو و فکلی.
ختم کلوم: هر اَره اوره بادوم کوره که پول دارد احترامش واجب است.
روزگار غریبی است.

جعل نام

- کولر: جیریس جیریس جیریس جیریس...
- فن کامپیوتر: ف ف ف ف ف ف
بور بور بور.... بور بور بور....
- مهندس: الو... بفرمایید!
- یارو: سلام علیک. احوال. خوش و بش. مهندس هستن؟
- مهندس: نه.
- یارو: شما؟
- مهندس (در حالی که با انگشت کوچکش گوشش را می تکانید) : من استاد حمام ام !
مهندس رفته بیرون تا ۲-۳ هفته دیگه هم نمیاد.
اصلا شاید برگشته باشه آمریکا.
خدافظ.
- گوشی تلفن: تق.
- مهندس رو به استاد حمام: اَه. چه کنه ای بود؟!
- پرینتر کنار اتاق: عجب!
استاد حمام با دلش: روزگار غریبیست!

به کجا چنین شتابان

روزگار قریبی است. شفیعی کدکنی رفت. شاید هم در رفت.
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایش.
پس از او لابد ما هم باید استادی حماممان را برداریم و برویم. شاید هم در برویم.

کانکشن کارتی

روزگار قریبی است. در راه بودیم. لحظه ای چشمانش گشاد شد و با همان عکس العمل های بی محابا و همیشگی اش محکم با کف دست به بالای پیشانی اش کوبید و دادی سر داد.
بیچاره راننده نیمه جان تاکسی!
- چه شد مهندس؟
- وای. وای. وای ...
کارت ویزیتم رو جا گذاشتم.
حالا چطور کانکشن برقرار کنم؟
- مرا بگو که فکر کردم چه شده! انگار بی لُنگ و خطیفه ات به گرمابه می روی!

اندازه گرایی

روزگار قریبی است. بابابزرگ نگاهش را از صورتم عبور داد و گفت:
- این از اون درازه بهتره.
شاگردمان را گفتیم: پس ما که از هر دو نوه اش درازتریم تکلیفمان روشن است!

۱۳۸۸ شهریور ۱۷, سه‌شنبه

گرمابه ای گشوده ایم


روزگار غریبی است. می توانی فریاد نزنی و صدایت را همه بشنوند. مراقب فریادهای نزده ات باش. می شود روی در دیوار بگیری و همه ببینندت. دیوار! به قول تکتم خودت کُخ داری. هم می شود که نبینندت و نشنوندت
گرمابه ای گشودیم. مبارک اهالی محله دلمان. من بعد از این کُخ هایمان را اینجا سر خواهیم داد. آخر استاد حمام شدیم به جای دکتر معماری. خدا کند آب حمامان گرم بماند و گو رو اش (گاو رو اش) پر رفت و آمد و سربینه اش پر هیاهو