۱۳۸۹ خرداد ۱۹, چهارشنبه

اگه اجازه بدید بریم سر اصل مطلب...

- آقا زاده شغلشون چیه؟ تو چه رشته ای تحصیل کردن؟ درسشون تموم شده؟

- غلامتونه... پسرم کارشناسی ارشد استادی حمام با گرایش خشک شویی داره... البته علی الحساب سیگار می فروشن... شکر خدا درآمدش خیلی خوبه...

- به به... ماشاالله جوون برازنده ای هستند، چهره و لب و دهن ایشون منو یاد همفری بوگارت می ندازه. چرا نمی یان تو گرمابه بر دست خودتون؟ اینجوری شما هم ...

- ببخشید حرفتون رو قطع می کنم حاج آقا. راستی شما برگ عدم خلافی دختر خانوم رو گرفتید؟

- راستش نه، ولی خیالتون راحت باشه. دخترم فقط دو بار تخلف داشته، یه بار فقط ۱۱ سانتیمتر کوتاهی مانتو و یه بار هم استفاده از عطر که هر دو بار خودم جریمش رو پرداخت کردم...

- اکبر آقا هم زمانی که رفته بودیم خواستگاری دخترش الهام خانوم، همین رو می گفت، ولی سر سفره عقد کاشف به عمل اومد دخترش نزدیک ۸۰۰ هزار تومن خلافی داره که اگه شانس نیاورده بودیم همش می افتاد گردن پسر بدبختم... تا پرداخت نمی کرد هم سند ازدواجش گرو بود... خانوم پاشو بریم.

- حالا تشریف داشتین، هنوز میوه تون رو میل نکردید!

- لازم نکرده، هر موقع عدم خلافی دختر خانوم رو گرفتید می رسیم خدمتتون. تو هم اینقدر نق نزن پسر، یهو میبینی باس همه زندگی مون رو بفروشیم و خرج عدم خلافی خانوم کنیم، خودم یه بدون جریمش رو واست گیر می آرم.

*- با توجه به اقدامات هوشمندانه و مفید برادران نجیب، مودب و با حیای نیروی انتظامی در جهت جریمه نقدی خواهران دینی کم حجاب، لاک زده، خوش بو و ... از تمامی برادران مجرد تقاضا دارد قبل از هرگونه قرار ازدواج با زوجه دلخواه، از عدم خلافی ایشان اطمینان حاصل نمایند. با تشکر. استاد حمام

افکاری که دیگر گندیده اند.

- ببخشید آقا. . . کجای این شب تیره بیاویزم قبای کهنه خود را؟

- همان جا که آن خدابیامرز می آویخت.

- آخر آنجا که محمود آویزان است.

- چه می دانم! تو هم با این قبای کهنه ات... استاد حمام با آن کوله بار علم و دانش جایی برای آویختن مغز پنج کیلویی اش نیافت و ناچار به گوشه ای افکند و چندی است هرچه می گردد بازش نمی یابد. قبای کهنه شما که جای خود دارد آقا!

شاگرد را گفتیم گرچه این بی مغزی، گرمابه مان را تخته کرده است و مشتریان را متواری، لیک ننوشتن و نخواندن به از بد نوشتن و چرند خواندن.

بهاری که بر سر گرمابه گذشت

سر اومد زمستون

شکفته بهارون

گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون...

امید که خداوند در این سال گرمابه را از فقر، خشکسالی و دروغ بپاید.

دروغ بزرگ

دود از سرش بلند بود، پک محکمی به سیگارش زد، چشمانش را ریز کرد و در حالی که آب دهانش هوا را پر کرده بود و چهره ام را تر، قاطعانه گفت:

"من در زندگی ام هیچ گاه دروغ نگفته ام."

شاگرد را گفتیم: البت فقط گاهی به این گندگی دروغ می گوید، آن هم قاطعانه.

در آستانه این بهار شوقی عجیب سراپایم را فراگرفته، آخر دیگر نمی بینمش.

۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

دریا خندید در دوردست

دندان هایش کف و لب هایش آسمان.

- تو چه می فروشی دختر غمگین سینه عریان؟

- من آب دریاها را می فروشم آقا.

- پسر سیاه، قاتی خونت چی داری؟

- آب دریاها را دارم آقا.

- این اشک های شور از کجا می آید مادر؟

- آب دریاها را من گریه می کنم آقا.

- دل من و این تلخی بی نهایت، سرچشمه اش کجاست؟

- آب دریاها سخت تلخ است آقا.*

شاگرد را گفتیم: لورکا چه زیبا سروده است، لکن این که می بینی از شوری آب دریاها می نالد، لابد منظورش همان بحر مدیترانه است که بر سواحلش غربیان تن به آب می زنند. چه این بحر مازندران ما که البت باید ازین پس بحر روس اش لقب داد، چربی نفت و بوی پای از پوتین درآمده اراذل روسی اش، در دهان غوغا می کند و در کرانه اش به جای آب زباله موج می زند و اگر این نادانان اندکی از درآمد شکافتن شکم ماهیان خاویارش را در او خرج می کردند اکنون بدین سان جهنم نگشته بود و آباد بود. اینان این چنین آقایی می کنند آقا!

*- شعر از فدریکو کارسیا لورکا، با ترجمه احمد شاملو

در گله بودن

گوسفند بودن.

گوسفند داشتن.

گوسفند کرایه کردن.

گوسفند خر کردن.

گوسفند به جان بز انداختن.

.

.

بزغاله بودن.

۱۳۸۸ بهمن ۱۹, دوشنبه

این مسافران مذبذب

- عزم سفر دارم.

- خیر باشد، قصدتان کدام سمت است؟

- تشرف به مکه.

- خدا قبول کند. از کدام راه؟

- از راه روسیه.

- از این راه به خدا نمی رسی حاجی، به خانه خدا شاید.*

* - بخشی از مکالمه اتابک و مظفرالدین شاه در فیلم کمال الملک، اثر علی حاتمی

پخته را در جواب چه آرد خام؟

ناتوانی ات را دریاب.

آنگاه که کلامی در جواب آن کامنت نتوانی نوشتن و قطار واژگان بنگر، که در دهان خشکید، همچنان که آن گل در آن گلدان و من هرچه کردم هیچ نتوانستم.

او خود سبز بود و نیز هرگز مقصر نبود هم، هوا بس سرد بود و گلدان کُش.

ناتوانی ات را دریاب، مرد!
مساله هرچه هست، دیگر بودن یا نبودن نیست.

دلیلی برای یک طرح

- چرا این دو دیوار را موازی طراحی نکرده ای؟

- Because I’m architect and you are not

حسابی جا خورد.

- If I do, it looks like shit and you can’t understand it on this paper

و دیگر هیچ نگفت.*


*- برگرفته از خاطرات مهندس

۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

به کافه گرمابه خوش آمدید...

- یک فنجان قهوه ترک

- بله... حتما.

- یک فنجان چای میوه ای با طعم هندوانه و یک ماشین صورت تراشی لطفا.

- به چشم. الساعه.

- یک پرس کوکائین ونزوئلایی اصل با طعم موسیر.

- با طعم گیشنیز هست. می آورم خدمت تان.

- یک باواریا... لیمویی... با یک برگ دستمال کاغذی و یه روان نویس لطفا.

- بله قربان.

- اووووم... آیس کاپوچینو کنگو اسپنیش.

- به چشم. ولی ممکنه کمی طول بکشه.

- یک نعلبکی آب خوش!

- واقعا شرمنده ام ... ۴-۵ سالی هست که انگار تخمش رو ملخ خورده. چیز دیگری میل ندارید؟

۱۳۸۸ دی ۱۹, شنبه

آنگاه که جوحه یک روزه ارزان شود...

- مرغداری ها و جوجه کشی ها، جوجه هاشون رو می ریزن توی چاه.

- می ریزن توی چاه؟ چرا؟

- که قیمت بازار حفظ بشه.

- زنده زنده؟

- خوب آره... الان قیمت جوجه حدود ۷۵۰ تومنه، ولی اگه بیاد زیر ۵۰۰ تومن دیگه نمی فروشن، چون صرفشون نمی کنه. تازه این که خوبه... بعضی وقت ها جعبه جعبه می ریزنشون توی کوره...

- زنده زنده؟

- پس چی... بازار که با کسی شوخی نداره، جوجه یک روزه هست دیگه... آدم نمی کشن که!

دلم کباب می شود. لحظه ای نگاه بی گناه یک یک جوجه هایی که در بچگی داشتم به یادم می آید و بلافاصله ذهنم می رود سراغ تمام جوجه یک روزه های دنیا که مرگ و زندگیشان به نمودارهای لعنتی بازار بسته است. از دهانم بیرون می پرد:

- الهی بمیرم ... چطور دلشون میاد؟!

و پس از اندکی سکوت و تامل، با لحنی نه چندان جدی به مهندس می گویم:

- کاش این جوجه های یه روزه هم یک انجمن دفاع از حقوقشون داشتن که در این موارد به نفعشون شکایت کنه...

مهندس خیلی جدی جواب می دهد:

- اتفاقا هست. مدت هاست که این انجمن ها کشتار جوجه های یک روزه رو توی اروپا و آمریکا ممنوع کردن.

لحظه ای خوشحال می شوم و پس از آن باز به جوجه یک روزه های هم وطن اندکی می اندیشم.

دقیقه ای نمی پاید که باز یاد چرخ ماشین های پلیس و بدن نیمه جان جوانان نجیب وطن، هولوکاست جوجه های یک روزه را هم از یادم برده است.

چه بی خود شده ایم! گویی انسانیت از یاد رفته مان را هم باید از غرب وارد کنیم.

۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

چو از بزغاله کردی یاد، ای کاش...

هرمن کامرون نرمن،* وزیر مختار بریتانیا در ایران در سال های ۱۲۹۹و۱۳۰۰ه.ش.، در گزارش یکی از دیدارهایش با احمد شاه که در شهریور ۱۳۰۰ه.ش. انجام پذیرفته بود، به کرزن، وزیر وقت امورخارجه بریتانیا، چنین می نویسد:
"شاه می گوید قصد دارد اقدامی جدی به عمل آورد... یا رئیس الوزرا و یا وزیر جنگ را از کار بر دارد و یا مجلس را منحل کند."**

نرمن با آنکه نه از رئیس الوزرا (احمد قوام)، نه از وزیر جنگ (رضاخان) و نه مجلس دل خوشی داشت، هیچ حرفی در این مورد به شاه نمی گوید و در ادامه نامه اش چنین دلیل می آورد که:

"من هیچ اظهارنظری نکردم، چراکه شاه بسیار دهن لق است."**

آهی از دل رها کرده و شاگرد را گفتیم: کاش حکومتیان امروز نیز "دهن لق" بودند و اینقدر "دهان دریده" نبودند، که هر آنچه را که لیاقت ایشان است بر جمعی به وسعت یک کشور، نسبت دهند و ملت را به دو دسته گوساله و بزغاله تقسیم نموده و بر طبل افتراق بکوبند که عاقبتِ این دو دستگی را، بر چنین ملتی هیچ خوش نباشد. و صد البته ایشان به حق نامی از " اَنترها " به میان نیاورده اند که به دلیل قلّتِ شمار این نامردمان، سخت بتوان ایشان را در برابر میلیون ها گوساله و بزغاله، گروهی و دسته ای جدا به شمار آورد.

*- Herman Cameron Norman
**- غنی، سیروس. ایران برآمدن رضاخان برافتادن قاجار و نقش انگلیسی ها. ص.۴۶۴