۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

سلطان صندلی ها

وقتی دهان باز می کند، همه شان مات و مبهوتِ ابهت و وقار و صدای پر طنینش پلک نمی زنند. پلک نمی زنند هیچ، که حیران آن هاله نورانی، نفس هم نمی کشند.

همه شان، همه صندلی ها!

انگار دستی آنها را سر جایشان قرار داده و همان جا پیچ کرده، تکان نمی خورند.

همه شان، به جز تعداد انگشت شماری، دوستش دارند. با حضور او احساس سبُکی خاصی دارند، چراکه هرگاه سخن می راند، نشستگان بر گرده شان بر می خیزند.

و تنها اوست که بر صندلی ها سخن می راند و بر شکم ها سلطنت، و اینک بر تلگرافات و ارتباطات و مخابراتات نیز هم!

شاگرد مُشت به سر خورده مان را شعری خواندیم که شاید وقت بر او خوش آید:

کره الاغ کدخدا، یورتمه می رود [می رفت] تو کوچه ها* ...

بر احوال نامیزانش افاقه نکرد.

*- البته فی الحال هرجای دیگر غیر از کوچه ها... مثلا بام ها، دانشگاه ها، بانک ها، ادارات و ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر