صورتی لاغر با گونه های استخوانی، موهای زشت و نیمچه بلند، چشمان درشت و عینک کائوچویی سیاه و صدایی بلند و خوش آهنگ داشت، سپهر.
همه جا بود. شاید عکس العمل های سریع و گاه عجیب او، بیشتر وجودش را فریاد می زد. یک بار درِ کلاس نقاشی ها را باز کرده بود و پاره آجری به وسط کلاس انداخته بود و بلند بلند خندیده بود. دستش هم بد نبود.
در اولین روزهای دانشکده، همان روزهایی که هنوز غریب نبودند، از بین تمامی سال بالایی ها سپهر به چشم می آمد. از دیدن این همه ترم صفری به وجد آمده بود. همان روزهای اول سر کلاسمان می آمد و با استادها خوش و بش می کرد، روی کارهای ناقص و ابتداییمان نظرهای عجیب می داد و چون نمی فهمیدیم چه می گوید، لاجرم گفته هایش خیلی خفن بود و خودش نیز هم. از معماری و رمز و رازهایش، آسمون و ریسمون می بافت و سواد به صورت هامان می پاشید. ما هم چهار تا ترم صفری گیج و منگ که تنها می توانستیم از گفته هایش چشم گشاد کنیم و به تیریپ معمارانه اش حسرت بریم. حتی اوایل چند تا از بچه ها "استاد" خطابش می کردند. خوب من هم یکی از همان گیج و منگ ها!
یک روز ابری اواخر پاییز... هوا دزد شده بود و به ناگاه سرد.
کسی در پنج دری نبود، پشت یکی از میزها بساطم را پهن کرده بودم و برای ساعت بعد خط خطی می کردم.
صدای باز شدن در نگاهم را از روی میز بلند کرد. هم او بود.
ایستادم و سلام کردم.
مستقیم به طرف رادیاتور شوفاژ کنار کلاس رفت و رو به من به حالتی نیم خیز روی رادیاتور نشست.
چشم در چشمم کرد و بی هوا گفت: کونم یخ کرده بود.
انگار یکی محکم به سرم زد. لحظه ای بعد سپهر معتقد در ذهنم شکسته بود و ...
یکی دو هفته بعد که مثل همیشه سر کلاسمان آمده بود و داشت حرف می زد، شیرین حرفش را قطع کرد و با خنده گفت:
- آقای معتقد، فکر کنم جَفَنگ می گویی؟!
جَفَنگ نمی گفت اما سپهر از آن روز باز هم شکسته بود.
*- استادحمام ارادت قلبی خود را به مهندس سپهر معتقد، که چند سالی است از ایشان خبر ندارد، اعلام می دارد.
در اولین روزهای دانشکده، همان روزهایی که هنوز غریب نبودند، از بین تمامی سال بالایی ها سپهر به چشم می آمد. از دیدن این همه ترم صفری به وجد آمده بود. همان روزهای اول سر کلاسمان می آمد و با استادها خوش و بش می کرد، روی کارهای ناقص و ابتداییمان نظرهای عجیب می داد و چون نمی فهمیدیم چه می گوید، لاجرم گفته هایش خیلی خفن بود و خودش نیز هم. از معماری و رمز و رازهایش، آسمون و ریسمون می بافت و سواد به صورت هامان می پاشید. ما هم چهار تا ترم صفری گیج و منگ که تنها می توانستیم از گفته هایش چشم گشاد کنیم و به تیریپ معمارانه اش حسرت بریم. حتی اوایل چند تا از بچه ها "استاد" خطابش می کردند. خوب من هم یکی از همان گیج و منگ ها!
یک روز ابری اواخر پاییز... هوا دزد شده بود و به ناگاه سرد.
کسی در پنج دری نبود، پشت یکی از میزها بساطم را پهن کرده بودم و برای ساعت بعد خط خطی می کردم.
صدای باز شدن در نگاهم را از روی میز بلند کرد. هم او بود.
ایستادم و سلام کردم.
مستقیم به طرف رادیاتور شوفاژ کنار کلاس رفت و رو به من به حالتی نیم خیز روی رادیاتور نشست.
چشم در چشمم کرد و بی هوا گفت: کونم یخ کرده بود.
انگار یکی محکم به سرم زد. لحظه ای بعد سپهر معتقد در ذهنم شکسته بود و ...
یکی دو هفته بعد که مثل همیشه سر کلاسمان آمده بود و داشت حرف می زد، شیرین حرفش را قطع کرد و با خنده گفت:
- آقای معتقد، فکر کنم جَفَنگ می گویی؟!
جَفَنگ نمی گفت اما سپهر از آن روز باز هم شکسته بود.
*- استادحمام ارادت قلبی خود را به مهندس سپهر معتقد، که چند سالی است از ایشان خبر ندارد، اعلام می دارد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر