۱۳۸۸ مهر ۲۷, دوشنبه

گرمابه اندیشه

فرموده ایم بر سردر گرمابه به خطی خوش جمله ای به حساب بنویسند که:

آنکه می ترسد، نمی اندیشد!

و شاگردمان را گفته ایم پشت یکی از ستون های هشتی خَفت بنشیند و هر زمان که جنبنده ای از قصد دخول کرد، چون گربه به میان جهد و آنچنان جیغ بر آورد و چنگال برکشد که بند از دل وارد شونده بگسلد و آنگاه چون نشانی از ترس در سیمای ایشان ظاهر شد، فرصت ورود از وی بستاند که گرمابه را جای خائفان و بی خردان نیست.

روزگاری است بس غریب که از خلوت گرمابه و کبودی چشم و زخم گونه شاگرد و آجر شدن نان ممدپچل دریافته ایم که این ترسو مردمان را اندیشه در کار نباشد، هیچ، که رسم ادب نیز از یاد برده اند و دهان یاوه به روی زنده و مرده ی شاگرد و استادحمام به هوار گشوده اند.

نادانی را علاج مرگ است و مرگ، که ایشان را پشیزی از دنیا بهره نباشد و این ظریف نکته ها قدر نشناسند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر