۱۳۸۸ آبان ۲۸, پنجشنبه

کاش دنیا به وسعت یک شهر بود

چشمانش غرق اشک شده بود، صورت و دماغش سرخ و باد کرده بود و قامت بلندش را در آستانه ی در به چارچوب گیر داده بود و بدرقه مان می کرد.

- چرا گریه مُکُنی حالا؟! خوبَه تو همین مَملِکتِم... شما نبودِت که مِگُفتِد اینجا نمونم؟...

تازگی ها خیلی دل نازک شده است. همین که می بیند برای رفتن آماده می شویم به گوشه ای چشم می دوزد و دگرگون می شود.

- به جون بابا هیچ چیز کم و کسر ندارِم. با شما خو رودربایسی ندارم... چیزی بُخوام مِگم.

به چشم هایش زل می زنم. نگاهش را کنار می کشد. پای چشم چپش سیاه شده. ۲-۳ هفته پیش توی کوچه پایش لغزیده و چشم و ابرویش به دیوار خورده بود و هنوز که هنوز است کبودی از چهره اش پاک نشده و زخمش بر جاست.

- جار و جنجال نکن. باکیم نیست. شانس اُوردم جاییم نشکِست.

اصلا گوش به حرف نمی دهد. هرچه می گویی بیشتر مراقب سلامتی ات باش، انگار نه انگار.

- اشرف یکی قرص آنتونول با یکی لیوان آب بده من. رو یخچال هِشته. دوباره سَرُم سنگین شده. این دستگاه فشار را کجا هِشتی؟

دل من هم شده است مثل پوست پیاز. خواندن یک داستان، یک شعر و یا حتی شنیدن یک موسیقی کافی است تا بی خود و بی جهت دست این بغضِ بی پدر بر گلویم گره بخورد و هی بفشارد... هی بفشارد.

- چیزی شده؟

- نه مهندس... خمیازه که می کشم چشام خیس می شه.

فکر بد که می آید، بی معطلی با لگد از مغزم بیرونش می اندازم. ولی مثل کَنه، مثل مگسِ سگ دوباره بر می گردد. کلافه ام می کند. اَه. گاهی هم تسلیم می شوم و اجازه می دهم چند لحظه ای هر چه دلش می خواهد بر تخیلم نقاشی کند.

- خیالِت راحت باشَه، بابات خوبه... خونه نیست... رفته شیر بخره ... اومد مِگَم زَنگِت بزنه...

دلم آنجاست. یعنی اگر آنجا نباشد، اینجا هم نیست. بچه شده ام. بی قرار شده ام.

- پول و پَل نَمُخوای برات بفرِسَّم؟ برنج، گوشت، خورد و خوراک؟ همه چی دارِد؟

کاش اینقدر مهربان نبود.

- سال ۴۸-۴۹ تو کارخونه "فیلکو" بودم. صاحبش هم خدابیامرز حاجی تقی رسولیان بود. مُخواس بفرِسَّدُم بلژیک. بروکسل. مدتی رفتم کلاس زبان. کارم که جور شد اُومدم یزد خدافظی. وقتی داشتم بر مگشتم تهرون بابام گفت "دنیایی نیست، ما آفتاب لب بوم اِم". اینا که گفت... خداش بیامرزه. اگر رفته بودم شاید دیگه برنَمِگشتم.

کاش همه دنیا تنها به وسعت یک شهر بود. شهری کوچک.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر