۱۲ بود آبان را +۱ و دلشوره را و شوق را. نیم بود ابری از آسمان، نیم دودی و فریادی. ونیم بسیجی و ته ریش داشت.
آن بر موتور نشسته سیاه پوشیده، چهره اش از بافتنی، دو سفیدی چشم از لای سوراخ، انگشتری سرخ نگین و حاجی و بیسیم در آستین بود. زباله دان را پشت سرش از شعله لبریز و سینه از نفس و جوی از زن و خیابان از ظلم و دود و دست و فرار.
چشم در چشم و چوبش بر تنم بود و گازش در دماغ. ناجوانمرد صورتش از کلاه.
نفس – نفس. دل کوچه و چشم هراس. به کدام سو؟ نفس – نفس. از هر سو! دیوار را و در را و خدا را.
سینه زندان نفس، چشم در چشم. آه در آه. آرام. پر تپش. و صدای اگزوزهاشان پول گرفته و لگد نشانده بود.
دهانش شوخ و چشمانش اشک، جوان پسر. پیرزن پروانه و سینه ی مادری اش چون مینا و دستانش پوسیده و ناخون هایش سرخ و عینکش آفتابی بود.
نفس – نفس، چهار راه و سری از پنجره با دو چشم و دست و دو انگشت. چون غلطک می کوبد و می فشرد خاطرت را تا شل نماند صدای تفنگ و چماق و صورت و ریش و فرصت نبود آخ را.
نفس – نفس. دستش در هوا و امامه بر زمین و زخم بر صورت بود. سفارت و کیهان و آ مجال نداشت آخ شدن را.
باز کوچه، جمله بر دیوار، دود و صدا و چهره اش که خون از شقیقه تا گردن خط کشیده بود و باران نگاه.
بام را فریاد پرتاب می شد و پنجره ی تاریک را صدا چون گلوله.
... دلتنگ را امان از بی خواب چشم و تراوش افکار
رنگ پریده شاگردمان را گفتیم آن چماق که دیدی در سینه دخترک فرو می رفت و بی پناه برپهنه آن آهنین زرد در، شکارش می کرد و آن پنجه که در زلف های پسر گره می شد و نقش ظلم بر چهره اش می کشید، چشمت کور نمی دیدی و اخبار شبانگاهی را دریاب که هیچ خبر نبوده و هیچ روغن بر زمین نریخته.
آن بر موتور نشسته سیاه پوشیده، چهره اش از بافتنی، دو سفیدی چشم از لای سوراخ، انگشتری سرخ نگین و حاجی و بیسیم در آستین بود. زباله دان را پشت سرش از شعله لبریز و سینه از نفس و جوی از زن و خیابان از ظلم و دود و دست و فرار.
چشم در چشم و چوبش بر تنم بود و گازش در دماغ. ناجوانمرد صورتش از کلاه.
نفس – نفس. دل کوچه و چشم هراس. به کدام سو؟ نفس – نفس. از هر سو! دیوار را و در را و خدا را.
سینه زندان نفس، چشم در چشم. آه در آه. آرام. پر تپش. و صدای اگزوزهاشان پول گرفته و لگد نشانده بود.
دهانش شوخ و چشمانش اشک، جوان پسر. پیرزن پروانه و سینه ی مادری اش چون مینا و دستانش پوسیده و ناخون هایش سرخ و عینکش آفتابی بود.
نفس – نفس، چهار راه و سری از پنجره با دو چشم و دست و دو انگشت. چون غلطک می کوبد و می فشرد خاطرت را تا شل نماند صدای تفنگ و چماق و صورت و ریش و فرصت نبود آخ را.
نفس – نفس. دستش در هوا و امامه بر زمین و زخم بر صورت بود. سفارت و کیهان و آ مجال نداشت آخ شدن را.
باز کوچه، جمله بر دیوار، دود و صدا و چهره اش که خون از شقیقه تا گردن خط کشیده بود و باران نگاه.
بام را فریاد پرتاب می شد و پنجره ی تاریک را صدا چون گلوله.
... دلتنگ را امان از بی خواب چشم و تراوش افکار
رنگ پریده شاگردمان را گفتیم آن چماق که دیدی در سینه دخترک فرو می رفت و بی پناه برپهنه آن آهنین زرد در، شکارش می کرد و آن پنجه که در زلف های پسر گره می شد و نقش ظلم بر چهره اش می کشید، چشمت کور نمی دیدی و اخبار شبانگاهی را دریاب که هیچ خبر نبوده و هیچ روغن بر زمین نریخته.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر