چشمانش از حدقه بیرون زده می نمود.
نگاهم بین دهان و رگ های گردنش که به شدت ورم کرده بود، مانده بود. برجستگی رگ های گردنش آنقدر غیر عادی بود که گویی هر لحظه از شدت فشار پاره شود. ضربه های سنگین نبضش را می شد از تپش پیاپی رگ ها زیر پوستش نظاره کرد. چه تند می تپید سینه اش.
لحظه ای فریاد بر می آورد و لحظه ای به آرامش زیر لب، نم نمک با خود حرف می زد.
بر آشفته بود و حال خود نمی دانست.
حرف که می زد، صدای بر هم خوردن دندان هایش بود که با صدای خشدار حنجره اش در آمیخته بود.
از صحنه هایی که دیده بود می گفت و می لرزید، و چون هر جمله اش به آخر می رسید، جماعت ناباورانه به میان حرفش می آمدند و از گلویشان درمی پرید: "نه !!!" و باور نمی کردند.
کاش من هم باور نمی کردم. کاش هرگز گفته هایش را ندیده بودم.
چه اگر به چشم خود ندیده بودم، کی باور داشتم خودرو پلیس می تواند جان بی گناهان را هدف گرفته و بر بدن بر خاک افتاده شان بتازد.
کاش می توانستم باور نکردنش را.
کاش می توانستم فراموش کردنش را.
نگاهم بین دهان و رگ های گردنش که به شدت ورم کرده بود، مانده بود. برجستگی رگ های گردنش آنقدر غیر عادی بود که گویی هر لحظه از شدت فشار پاره شود. ضربه های سنگین نبضش را می شد از تپش پیاپی رگ ها زیر پوستش نظاره کرد. چه تند می تپید سینه اش.
لحظه ای فریاد بر می آورد و لحظه ای به آرامش زیر لب، نم نمک با خود حرف می زد.
بر آشفته بود و حال خود نمی دانست.
حرف که می زد، صدای بر هم خوردن دندان هایش بود که با صدای خشدار حنجره اش در آمیخته بود.
از صحنه هایی که دیده بود می گفت و می لرزید، و چون هر جمله اش به آخر می رسید، جماعت ناباورانه به میان حرفش می آمدند و از گلویشان درمی پرید: "نه !!!" و باور نمی کردند.
کاش من هم باور نمی کردم. کاش هرگز گفته هایش را ندیده بودم.
چه اگر به چشم خود ندیده بودم، کی باور داشتم خودرو پلیس می تواند جان بی گناهان را هدف گرفته و بر بدن بر خاک افتاده شان بتازد.
کاش می توانستم باور نکردنش را.
کاش می توانستم فراموش کردنش را.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر