۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

15 آذر

از این یارو میرزا کوچک خوشم نمی آید، و از این بابت اصلا هم خوشحال نیستم. نمی دانم چرا! البته خدا بیامرزدش، خوبیت ندارد پشت سر مرده صفحه بگذاری. شاید به خاطر آن حکومت بورژوا-دموکراتیک مسخره (که البته در زمان خود تفکری مدرن به حساب می آمد) و نزدیکی اش به بولشویک ها و نامه های ساده لوحانه اش به لنین. شاید هم قصدش برای جدا کردن گیلان و یا اصلا به خاطر دوست و رفقای ناجورش، مثل آن یارو خالوقربان و احسان الله خان و یا بدتر از همه آنها آن راسکولنیکف کوفتی. (با پوزش)

آخر مرد حسابی، مگر مغزت را کلاغ خورده بود؟! مگر این روس ها چه داشتند که رضاخان ما نداشت؟! خوش قول تر و روراست تر و آدم حسابی تر از این مرمان کسی نبود که با ایشان عهد اخوت بستی؟

یک بار که در شهر آزاد شده رشت به افتخار "عظمت ماموریت رهایی بخش روسیه شوروی" سخنرانی پرشوری کرد و کلی مردم برایش کف زدند، نماینده رفقای کمنیست که کنار تریبون ایستاده بود، میرزا را بغل می کند و "به نشانه وحدت تنگاتنگ با بولشویک های روسیه" غرق ماچ و بوسه می کند. گرچه طولی نکشید که این وحدت تنگاتنگ را از آن جایش در آوردند! (باز هم پوزش)

گمان کنم اینکه آقایان دولتی، اینقدر به جناب میرزا ارادت دارند بی ارتباط با این موضوع روس ها نباشد. دوست مشترک! البته بعید نیست یکی از دلایل این تنفر من هم همین ارادت آقایان باشد! آخر آقایان بی خود که از کسی خوششان نمی آید، لابد ریگی به کفش داشته!

البته از شما چه پنهان شاید هم به خاطر علاقه ام به احمد قوام باشد. راستش این علاقه باعث شده آدم هایی مثل میرزا و ممد تقی خان پسیان و هر کس دیگر که با او لَج بوده از چشمم بیفتد. همین هم شده که در میان متون، دنبال جمله هایی می گردم که بر علیه اینان باشد، چراکه باید خود را قانع کنم، که این وجدان فُضول از این قضاوت راضی باشد و راحتم بگذارد. عجب بدبختی است! اختیار احساسات خود را هم نداریم!

۱۵ آذر علاوه بر این که روز قبل از ۱۶ آذر است، روز دیگری هم هست. روزی که میرزا، که بیشتر سپاهیانش را از دست داده بود و حتی خالوقربان هم رهایش کرده بود، و لاجرم به جنگل گریخته بود، در توفانی شدید از سرما جان سپرد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر